دو پير دلاور در آن كارزار * بگشتند باهم فزون از شمار
يكى تيغ زد عُتبه بر ساق اوى * ببرّيد ساق يلِ جنگجوى
بدانسان كه مغز آمد از وى بُرون * عبيده بغلتيد در خاك و خون
على رفت و حمزه به نزديك او * بگشتند با كافرِ جنگجو
3740 تبه گشت عُتْبَه ز پيكارشان * بههم برزدند لشكر از كارشان
عُبَيْده رسيده به حدّ هلاك * ببُردند او را پُر از خون و خاك
به پيش محمّد از آن رزمگاه * نبى را چنين گفت آن رزمخواه
كه : « عمّت ابو طالب ار اين زمان * بدى ، كهترِ من شدى بىگمان
بر او جُستمى بىگمان برترى * كه او گفت گاهِ سخنگسترى :
3745 ز بهر نبى تن به كُشتن دهيم * سپاسى از آن كار بر تن نهيم
سخن گفت ، ليكن هويدا نكرد * يكى روز مردى به كارِ نبرد »
نبى گفت ك « ين راستگويى همى * فزونى ز گفتن نجويى همى
كه عمّم به گفتار گفت اين سخن * به كردار كردى تو بر انجمن »
عُبَيْده از آن پس برآورد دم * به فردوسِ اعلى نهاد او قدم
3750 نبى مؤمنان را در اين داد دل * كز آن كس نگردد به جان دلگسل
عُكاشه كه مِحْصَن بُد او را پدر * چنين گفت با سيّد نامور
كه : « شمشير من شد شكسته به جنگ * وز اين بر من است اندراين حال ننگ
كه مىبايد از پيش دشمن گريخت * و گرنه مرا خون بخواهند ريخت
سزد گر به تيغى شوى دستگير * كه گرداندم بر بدانديش چير »
3755 پيمبر چو آنجا نمىيافت تيغ * دريغ آمدش كو بود با دريغ
يكى چوب هيمه به دو داد و گفت * بدين رزمجو باش با كام جفت
عُكاشَه چو زو چوب هيمه ستد * شد آن چوب شمشير و زين درسزد
بدان تيغ چندى ز كافر سپاه * عُكاشَه بكشت اندرآن رزمگاه
همان تيغ تا آخرِ عُمر مَرد * نگه داشتى و بدان جنگ كرد
3760 از آن پس ز كفّار تيرى چو باد * ز شست و كمان آمد اندر گشاد
برآمد به مردى ز انصاريان * از آن تير آمد به جانش زيان
ز انصاريان ديگرى عمرو نام * درآمد ز مردى بدين انتقام
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى ) — صفحة 177
مساهمون: حمد الله مستوفى قزوينى
ص١٧٧