دگر چاهها كرد يكباره كور * از آن كافران زين برانگيخت شور
3620 دگر روز چون لشكر كافران * رسيدند ، آبى نبود اندرآن
به بىآب جايى فرود آمدند * به پيش يكى ريگ خامه شدند
كه بُد حايل ديدن اندر ميان * چو كوهى بر آن دشت گشته عيان « 1 »
برآن پُشته چندى از آن كافران * تماشاكنان يگان و دوگان
به اسلاميان كرد هريك نگاه * كه چنداند و چون اين دلاور سپاه
3625 چو عُتبه برآن پُشته بنهاد رُو * هيونى به زيراندرش سرخ مو
از اين رزمگاهش پيمبر بديد * براينگونه سيّد سخن گُستريد :
« اگر كافرِ دون به گفتار اين * برفتى ، شدى ايمن از كار كين »
به فرِّ رسالت همىبازگفت * نهانِ دل عُتْبَه را درنهفت
چو زآن پشته كافر همىبنگريد * سپاه مُسُلمان كم از خويش ديد
3630 گمان بُرد چندى كمين كردهاند * همه دل پر از جنگ و كين كردهاند
پژوهش نمودند كار سپاه * نشانى نديدند جايى به راه
چو افزونى خويش كافر بديد * به افسوس از اين در سخن گُستريد
كه چون نيست لشكر به دشت نبرد * مگر با خدا جنگ خواهيم كرد
مكافات اين لاجرم از فلك * بيامد به پيكار ايشان ملك
3635 چو گشتند غرّه چنين آن سپاه * بر ايشان جهان كرد يزدان سپاه
قتل اسود قرشى بر دست حمزه
يكى كافرى بود أَسْوَد « 2 » به نام * كه در زُور بُد شيرمردى تمام
چنين گفت با لشكر خويشتن : * « شوم ، آبى آرم از اين حوض من
وگر كشته گردم در اين كين رواست * كه اين آرزو بر دلم پادشاست »
چو نزديك آن حوض آمد عرب * روان گشت حمزه به عزم شغب « 3 »
3640 بزد تيغ و پا كردش از تن جدا * بيفتاد آن كافر تيره را
هامش
( 1 ) ( ب 3622 ) . در اصل : دست كشته ع ؟ ؟ ؟ ان .
( 2 ) ( ب 3636 ) . مطابق سيرت رسول اللّه : أسود بن عبد الأسد .
( 3 ) ( ب 3639 ) . در اصل : شعب .