جوانان جنگاور زوردست « 1 » * كه در جنگ نايد بر ايشان شكست
به هر چل كشندش كه تا از قصاص * بود همگنان را ز كشتن خلاص
2625 ديت داد بايد چو خواهند ، زر * ببخشيم بر همدگر سربهسر »
از او اين سخن كرد هريك پسند * كه سازند بر وى از اين در گزند
وليد مغيره به ابليس گفت : * « چه گويى در اين داستان درنهفت ؟ »
پسنديد ابليس هم راىِ او * چو در بدكنش بود همتاى او
براين يكزبان گشت هركس كه بود * برفتند و تدبير كردند زود
2630 بدان ، تا شب تيره از وى دمار * بخيره برآرند بر خوارخوار
هجرت رسول صلّى اللّه عليه و سلّم ، با ابو بكر صدّيق ، رضى اللّه عنه ، به مدينه
چو شِبْه شَبَه شد سيه شب به رنگ * به دوده بيندود رخ شاهِ زنگ « 2 »
بيامد سروش از بَرِ كردگار * به سيّد خبر داد زاين حال و كار
به دو گفت : « بر تو بدانديش مرد * هم امشب چنين مكر خواهند كرد
كه چون زر سرِ تو درآرد به گاز * ولى مكر خواهد به دو گشت باز
2635 تو امشب از اين خانه بيرون خرام * بكش سوى شهر مدينه زمام »
چو يك پاس بگذشت از آن تيره شب * برفتند يكسر سرانِ عرب
چهل كس از آن نوجوانان شهر * كه از مردى و زُورشان بود بهر
گرفتند خانِ نبى در حصار * و ليكن نجستند كس كارزار
بدان تا چو مردم بخسپد تمام * بجويند « 3 » كين از خديو انام
2640 نداند كسى تا كه كشتش چنين * نشايد ز كس جُست از آن كار كين
على را چنين گفت سيّد كه : « من * روان گشت خواهم از اين انجمن
كه كفّار بر من كمين كردهاند * دل جاهلان پُر ز كين كردهاند
برآنند امشب كنندم تباه * به فرمان حقّ رفت خواهم به راه
هامش
( 1 ) ( ب 2623 ) . زوردست : قوى .
( 2 ) ( ب 2631 ) . در اصل : شاه رنك .
( 3 ) ( ب 2639 ) . در اصل : نجوئيد .