چو كردند آن قوم آهنگِ آن * كه گردند سوىِ مدينه روان
به مكّه درافتاد از ايشان خبر * كه خزرج مسلمان شدند سربهسر
2565 به مكّه بزرگانش از كافران * بكردند جمعيّتى اندر آن
برفتند نزديكِ سعدِ معاد * كه مير مدينه بُد و بانژاد
گله كرد يكّى به دو اندر اين * كه : « بر قصدِ ما عهد بستى به كين
چو پيوسته بُد دوستى در ميان * چرا رفتهاى سوى راهِ زيان ؟
تو و خزرجى با محمّد كنون * شنيدم كه بستيد پيمان به خون
2570 اگر خون فتد زين سبب در ميان * نشايد گرفتن ز ما آن زمان
دَرِ فتنه را كارتان شد كليد * خلاف از شما اوّل آمد پديد »
به پاسخ چنين گفت سعد : « اى مهان * ندارم از اين آگهى در جهان
همان خزرجى بىحضورم چنين * نبندند عهدى به صلح و به كين
خلاف است اين گفتوگو سربهسر * ز مكّى مدينى ندارد گذر »
2575 نظر بر نبى داشت از مكّيان * ولى بُرد « 1 » مكّى به خود برگمان
از اين گفته مكّى به پيكار چنگ * نيازيد « 2 » و كردند در كين درنگ
مدينى برآراست ترتيب راه * روان شد به زودى از آن جايگاه
سَرِ انبيا را به مكّه بماند * ز كوهِ منا آن قوافل براند
تنى چند كس را ز يارانِ خويش * فرستاد سوىِ مدينه ز پيش
2580 عمر رفت و عثمان و حمزه به راه * دگر هركه بودند با دستگاه
بهانه برانگيختندى همى * كز آن شهر بگريختندى همى
تدبير كردن قريش در قتل رسول
به مكّه كهان و مهان كافران * شدند از پيمبر به دل سرگران « 3 »
هامش
- شويد از قوم خويش ، به اين بيعت كه رفت ، چنان كه قوم عيسى ، حواريان ، از عيسى كفيل شدند قوم وى را . . . » ( سيرت ، ص 441 ) .
( 1 ) ( ب 2575 ) . در اصل : ولى نزد .
( 2 ) ( ب 2576 ) . در اصل : نيازند .
( 3 ) ( ب 2580 ) . در اصل : كران .