ز خانِ « 1 » ابو بكر دخت مِهين * كه اسما بُدى نام آن نازنين
دگر شب بيامد به پيشِ پدر * بياورد ترتيبِ راهِ سَفَر
شتر برد و يك سُفرهء خوردنى * ز چيزى كه شايست از بُردنى
به رفتن چو زن سخت چُستى نمود * به چيزى سر سُفره بسته نبود
2695 سبك مقنع خويشتن پاره كرد * سر سُفره بسته بدان چاره كرد
چو ديد آنچنان زو خديوِ انام * ورا خواند ذات النّطاقين به نام
نبى گشت ايمن ز گُرم و گُداز * از آنجا روان شد به راهِ دراز
بشد با ابو بكر و عامر چو باد * ز مأوا و مقصد دُژَم طبع « 2 » و شاد
وزاينروى مكّى ز قوم عرب * به پيغام كردند او را طلب
2700 كه : « هر كو شود چيره « 3 » در ره براو * شتر صد دهيمش همه سرخ مُو
سُراقَه كه بوديش « 4 » ازدى نژاد * به راه مدينه به راه اوفتاد
نبود اندر آن وقت مؤمن هنوز * از آن از پيمبر شد او رزمتوز
بشد كز « 5 » پيمبر به قوم قريش * مگر آگهى آورد كمّ و بيش
بيامد ، نبى را به ره بربديد * همىخواست با او نبرد آوريد
2705 برانگيخت آن بادپا پس ز جا * بر آهنگ پيكار با مُصطفى
دعا كرد پيغمبر نامدار * بناليد در پاك پروردگار
هيونِ سُراقَه به جا بر بماند * نه برگشت و نه از پس و پيش راند
نه از وى توانست آمد فرود * به بيچارگى مرد خواهش نمود
ببخشود بر وى دلِ مصطفى * دعا كرد تا گشت مركب رَها
2710 چو مركب رها شد دگر ره بتاخت * بزد دست و نيزه سبك برفراخت
همىخواست كز دشمنى « 6 » در زمان * سرآرد بر او بر زمانه زمان
هامش
( 1 ) ( ب 2691 ) . در اصل : رخان .
( 2 ) ( ب 2698 ) . در اصل : درم طبع . ظاهرا منظور مصراع دوم آنست كه ايشان با خاطرى اندوهگين و ناشاد از بابت ترك مأواى خود ، يعنى مكّه ، و شاد و اميدوار به سوى مقصد خود ، يعنى مدينه ، حركت كردند .
( 3 ) ( ب 2700 ) . در اصل : شود خيره .
( 4 ) ( ب 2701 ) . در اصل : بودش ؛ منظور « سراقة بن مالك » است .
( 5 ) ( ب 2703 ) . در اصل : بشد كر .
( 6 ) ( ب 2711 ) . در اصل : كر دشمنى .