پرانديشه گشتند در كارِ او * وزان دولت و تيز بازار او
همى هريكى گفت : « از اين نامدار * نخواهيم رستن در اين روزگار
2585 اگر كارِ اين عهد و پيمان درست * بود ، زآن شود كارِ ما سخت سُست
چو او را مدينى دهد ياورى * كند دعوتِ كار پيغمبرى
به زودى كند دين خود آشكار * برآرد ز ما و از اين دين دمار
يكى راى بايد زدن سُودمند * كه از وى نيايد به ما بر گُزند » « 1 »
سران عرب اندر اين گُفتوگو * سوىِ دارِنَدْوَه نهادند رُو
2590 در اين كار شد چار كافر گُزين « 2 » * كه هريك بُد آن قوم را جازمين « 2 »
وليد مُغَيْره مهين هَمَه * ابو جهل كو بُد شبان « 3 » رَمه
سديگر چو صفوان امَّيّه بود * دگر صخر بن حرب پوييد زود « 4 »
كه كردند بُو سُفْيَن « 5 » او را خطاب * هميدون معاويّه را بود باب
به كُنيت اگر چند مشهور بود * چو زين وزن آن كنيتشش دور بود
2595 از او در سخن بايدم كرد ياد * ز بهر نشانش ز نام و نژاد
به پنجم شد ابليسشان پيش زود * اگر چند هريك صد ابليس بود
به صورت به كردار شيخى بزُرگ * بيامد بَرِ كافرانِ ستُرگ
بديشان چنين گفت : « از نجد من « 6 » * بدان آمدم پيشِ اين انجمن
كه باهم در اين كار رايى زنيم * مگر بيخ او را ز بُن بركنيم »
2600 نشستند و گفتند باهم بسى * دگرگونه رايى زدى هركسى
هامش
( 1 ) ( ب 2589 ) . گزند . ( كذا فى الاصل ) .
( 2 ) ( ب 2590 ) . در اصل : كافز كزين . در سيرت تعداد كافران دار النّدوه را سيزده تن ( به علاوهء شيخ نجدى ، يعنى شيطان ) و بدين قرار برشمرده است : « أوّل عتبة بن ربيعه ، و شيبة بن ربيعه ، و أبو سفيان بن حرب ، و طعيمة بن عدىّ ، و جبير بن مطعم ، و حارث بن عامر ، و نضر بن الحارث ، و أبو البخترىّ بن هشام ، و پسران حجّاج - نبيه و منبّه - و اميّة بن خلف ، و زمعة بن الأسود ، و حكيم بن حزام ، و أبو جهل بن هشام . و شيخ نجدى در ميان ايشان . » ( سيرت ، ص 460 ) ؛ ( مصراع دوم ) : جازمين ( ؟ ) آيا در اينجا « جازم » به معنى قاطع و دل بر كارى نهاده و يكدل شده است ( ؟ )
( 3 ) ( ب 2591 ) . در اصل : كويد شبان .
( 4 ) ( ب 2592 ) . در اصل : صحر بن حرب بوييد رود .
( 5 ) ( ب 2593 ) . بو سفيان ؛ ( مصراع دوم ) در اصل : بود تاب .
( 6 ) ( ب 2598 ) . در اصل : ار ؟ ؟ ؟ حد من .