چنين تا برآمد ز كوه آفتاب * دو مهتر به رفتن شده پُرشتاب
ز بسيار رفتن شده باسُتوه * رسيدند بر طَرْفِ ره سوى كوه
2670 يكى غار ديدند در كوهسار * چنين گفت پيغمبرِ نامدار :
« همانا بيايندمان در عقب * سران قريش و مهان عرب
و گرنه كسى هم براين راه بر * ببيند ، به كافر شود راهبر
كنون رفت بايد در اين سنگلاخ * كه تنگ است بر ما جهانِ فراخ »
در آن غار رفتند و يزدانِ پاك * درش كرد پنهان به خار و به خاك
2675 بشد عنكبوت و به در برتنيد * ز كَرَّه « 1 » دَرِ غار شد ناپديد
كبوتر در او خايه بنهاد زود * برآورد بچّه از او هرچه بود
برآمد يكى باد و از راه پى * ببرد و نشانى نبودى ز وى
چو شد كافران را از اين آگهى * كه مكّه شدهست از پيمبر تهى
بدانست كافر كه آن نامور * بجز بر مدينه نسازد گُذر
2680 دليلى « 2 » بجُستند ، ابليسِ شوم * دليلى گزيد اندر آن مرزوبوم
به راه مدينه پياپى هَمه * برفتند يكسر شبان و رَمَه
چنين تا رسيدند نزديكِ غار * دگر پى نديدند بر رهگُذار
ز پى چون به ره برنشانى نماند * همى هريكى داستانى بخواند
چنين گفت ابليس با كافران : * « عجب گر در اين چاك « 3 » نبود نهان »
2685 ورا سرزنش كرد كافر بدين * همى هركسى گفت با او چنين
كه : « با اين كفايت دلالت كنى ؟ * نهاى عاقل « 4 » و مَردُم ، آهرمنى
كه گويى در اين غار رفت آدمى * نه دَر هست پيدا نه پى بر زمى
درش گشته از گَرد و كَرَّه نهان * كبوتر بر او ساخته آشيان
چگونه كند عقل باور كه كس * به رفتن در او باشدش دسترس ؟ »
2690 از آنجا سوى مكّه رفتند باز * پيمبر از او راه را كرد ساز
هامش
( 1 ) ( ب 2675 ) . كرّه ( كذا فى الاصل ) ؛ كره : قسمى از تار عنكبوت مثل كاغذ كه عنكبوت در آن تخمگذارد ، تار عنكبوت .
( 2 ) ( ب 2680 ) . دليلى - راهنمايى .
( 3 ) ( ب 2684 ) . در اصل : اين خاك ؛ چاك - شكاف ، رخنه ؛ و ظاهرا به معناى غار آمده است .
( 4 ) ( ب 2686 ) . ( مصراع دوم ) يعنى : عاقل و بشر نيستى ، تو اهريمنى .