همىخواستند آن پليدان شوم « 1 » * تهى گردد از فرّش آن پاك بوم
به قصد هلاكش دگرگون سَخُن * همى هريك افگندى از كينه بُن
وليدِ مغيره چنين گفت : « من * چنان راى بينم در اين انجمن
كه او را به جائى به زندان كنيم * ز هركس مر اين كار پنهان كنيم
2605 برآريم آن خانه را دَر به گِل * در آن خود شود جانِ او دلگسل »
ابو جهل گفتا : « نبينم پسند * نشايد ورا كرد از اين درگزند
كه در مكّه خويشانِ او مهترند * ز ديگر قبايل بسى بهترند
بجويند « 2 » او را و بر ما گناه * نشيند از اين خيره كار تباه » ( 62 )
چنين گفت : « صخّر « 3 » بن حرب باز * نبايد سخن كرد بر خود دراز
2610 ورا برهيونى ببنديم خوار * به بندى كه گردد از آن بىقرار
شتر را سرآنگه به صحرا دهيم * مگر زو در اين شهر فرّخ رهيم
گر او را به صحرا كسى بر شتر * ببيند ، گُنهمان در آن نيست بر
اگر مُرد بر وى ، برستيم از او * ز ما كس نجويند « 4 » اين جستوجو
وگر زآنكه بر وى بماند دراز * چو آيد به نزديكِ قومى فراز
2615 كُشندش خود آن قوم بىشك به كين * نباشد گرفتى به ما بر از اين »
وليدِ مغيره نكرد اين پسند * چنين گفت ك « وزين نيابد گزند
به هر حىّ كآرد هيونش فرود * بر او باشد از قوم آنجا درود
ز گفتارِ شيرينِ او همگنان * گزينند او را به جان در جهان
به پيكار ما آرد آنگاه رُو * درآرد از اين كين بسى خون به جُو »
2620 چنين گفت صفوان : « به دارودمار * برآريم از جانِ او خوارخوار »
از اين صخر بن حرب پيچيده « 5 » سر * كه : « ايزد دهد زآن مر او را خبر »
ابو جهل گفتا : « چنان است را * چهل كس گزينيم رزمآزما
هامش
( 1 ) ( ب 2601 ) . در اصل : بلندان شوم .
( 2 ) ( ب 2608 ) . در اصل : نجوئيد .
( 3 ) ( ب 2609 ) . در اصل : صحر بن ؛ براى رعايت وزن شعر « صخّر » ( به تشديد خاء ) بايد خواند .
( 4 ) ( ب 2613 ) . در اصل : نجوئيد .
( 5 ) ( ب 2621 ) . در اصل : صحر بن حرب ببيجيد .