به قدر كفافش از آن هركسى * برد ، زآن نجويد فزونى بسى »
بپرسيد : « قاضى كدام از شُما ؟ » * بگفتند : « قاضى نداريم ما
كه قاضى در آنجاى بايد به كار « 1 » * كه ز انصاف يابند مردم گذار »
2325 بپرسيد ك « ين لحظه احوال چيست ؟ * كه جمعى بخنديد و جمعى گريست »
بگفتند ك « آن خندهمان بود از آن * يكى مُرد بر دين حق اين زمان
بر آن است گريه دگر يك بزاد * ندانيم دينش بداد ار نداد
بپرسيد : « هنگام حاجت به چيز * ترازو بود در ميان و قفيز ؟ »
بگفتند : « نى ، ما از اين فارغيم * نه از كس ستانيم ، نه با كس دهيم »
2330 بپرسيد : « دارد كسى چارپا ؟ * كه حاصل شود زآن معاشى ورا ؟ »
بگفتند : « باشد فراوان رمه * ولى همچو غلّه ميان همه
جدايى نجويد ز هم كس در آن * فزونى نخواهند بر ديگران »
دعا كردشان سيّد نامدار * چو بودند در جملگى راستكار
به خوبى از آن ديه اندر گُذشت * به يأجوج و مأجوج از او برگذشت
2335 گُروهى سپه ديد بيش از شمار * همه بدنهاد و همه نابكار
تو گفتى سراسر ز افعال زشت * پديد آمد آن قوم بد را سرشت
ز نيكوخصالى سراسر برى * گرفتار در سدّ اسكندرى
پناهيد از ايشان به حقّ مصطفى * كه دارد نگاه امّتان ورا
پس آنگاه از آنجا به مكّه كشيد * سوى خانهء امّ هانى رسيد
2340 بُدش همچنان گرم آن خوابگاه * زمانى بخفت آن رسُول إله
* چو پيراهن شب به دست سحر * فلك كرد از شخص گيتى به در
برآمد به پا سيّد نامدار * به كار پرستش برآراست كار
وضو كرد و آمد ز روىِ نياز * بكردند با او جماعت نُماز
پس آنگاه احوال معراج باز * همىگفت سيّد ز هرگونه راز
2345 نكردند كفّار باور از او * به هرگونه كردند از آن جستوجو
از او هرچه جُستند گفتى تمام * بر او گِرد شد زين سخن خاص و عام
هامش
( 1 ) ( ب 2324 ) . در اصل : نايد به كار .