به قولش پيمبر ز پروردگار * همىكرد تخفيف را خواستار ( 56 )
چنين تا به پنج آمد از وى نماز * در آن كار آمد شدن شد دراز
دگرباره موسيش كردى به راه * چنين گفت با او حبيبِ إله
كه : « شرمم همىباشد از كردگار * به تخفيف كردن دگر خواستار
2300 بسازيم با اينكه هم بىنياز * دهد نيرو از بهرِ كارِ نُماز »
خطاب آمد از حضرت بىنياز : * « به صبرى كه كردى به كارِ نُماز
يكى را به ده برگرفتم درست * كه پنجاه باشد به قول نخست »
پيمبر از آن پس به دنيى كشيد * به ديهى به نزديك قومى رسيد
كه بودند بر دينِ موسى تمام * پيمبر ز اسلامشان داد كام
2305 مسلمان شدند آن گُره سربهسر * از آن قوم پرسيد فخرِ بشر
كه : « بينم همه خانههاتان يكى * نيابيم فرق اندر او اندكى
چرا اينچنين است ؟ » گفتند : « از آن * كه هستيم مانند هم همگنان
به گوهر همه آدمى زادهايم * به خدمت همه تن به حق دادهايم
فضيلت نداريم بر يكدگر * از آن خانه يكسان بود سربهسر
2310 به دنيى درونيم چون آن زمان * نخواهيم شد زو زمان تا زمان
بپرسيد : « بر درگه خانه گور * چه سازيد ؟ » گفتند : « آز است كور
اگر ياد مردن نباشد ز آز * شود كار دنيى به ما بر دراز »
بپرسيد : « بر مرده گريه كنيد ؟ * وگر چون شد از ديده دل بَركنيد ؟ » « 1 »
« روان است » گفتند : « امانت به تن * نهاده ز حقّ پيش ما بىسخن
2315 چو خواهد امانت ز ما بازپس * چگونه بر آن گريه سازيم كس »
بپرسيد : « باشد در اين ده طبيب ؟ * ور از رنج خود كس نيابد نصيب ؟ »
بگفتند : « هرگز ز رزق حلال * نيابد كسى رنج در هيچ حال
در اين ده چو لقمه نباشد حرام * نگردند رنجور از خاص و عام »
بپرسيد : « روزى شما را ز چيست ؟ * كه يكسر حلال است و با شبهه نيست »
2320 بگفتند : « غلّه بكاريم ما * دهد آب آن كردگار از سَما » « 2 »
به جمعيّت آن را فراز آوريم * به يك جا نهيم و به جَمعش خوريم
هامش
( 1 ) ( ب 2313 ) . در اصل : وكر خون . . . دل تركنيد .
( 2 ) ( ب 2320 ) . در اصل : از شما .