ز شهرىّ و بيگانه از هركسى * مدد جُستى از بهر دعوت بسى
به نزديك حجّاج رفتى همى * سخن بهرِ اسلام گفتى همى
همىخواندى همگنان را به دين * نكردى بسى كس مراين دين گزين
همان هركه پذرفت دينش تنش * نپذرفت كآرد سوى مسكنش
2375 برينگونه هر سال گفتى سخن * به حجّاج كعبه همى تنبهتن
بيعت كردن مردم مدينه با رسول ، صلّى اللّه عليه و سلّم
چنين تا ده و سه گذر كرد سال * كه وحى آمدش از بَرِ ذو الجلال
چو هنگام هجرت فراز آمدش * ز مكّه گذشتن نياز آمدش
دلش سير گشت از گُروه قريش * كز ايشان بر او گشته بُد تلخ عيش
ز بطحاء مكّه دلش سرد بود * ز كُفّار جانش پُر از درد بود
2380 به شهر مدينه كشيدش هوا * كه ديد اندر او سازِ دين را نوا
به شهر مدينه در آن روزگار * دو فرّخ قبيله بُدى نامدار
يكى اوس ، و خزرج دگر داشت نام * بگسترده هر دو در آن شهر كام
در آن شهر بُد ديهها بىكران * جهودان و ترسا بُدندى در آن
بُدى اوس و خزرج هميشه در اين * كه پَردَخت مانند از ايشان زمين
2385 بگيرند « 1 » آن ديهها را به دست * درآرند در كار ايشان شكست
و ليكن بدين كارشان دسترس * نبودى ، اگر چند بود اين هوس
كه چون كار گشتى برايشان گران * نياز آوريدى به پيش « 2 » اندر آن
بگفتندى آن قوم گاهِ دُعا * ز توريت و انجيل پيش خُدا :
« خدايا بدين احمد و دينِ او * به پاكيزه ترتيب و آئينِ او
2390 كه اين كارِ ما را به خوبى بساز * مكن دست بدخواه بر ما دراز »
روا گشتى آن حاجت اندر زمان * به حكم خداوند هفت آسمان
در آن ملك مشهور بود اين سخن * ز كار پيمبر به هر انجمن
ز خزرج در آن سال شش نامور * سوى مكّه كرد از مدينه گذر
هامش
( 1 ) ( ب 2385 ) . در اصل : بكيريد .
( 2 ) ( ب 2387 ) . در اصل : ببار آور ؟ ؟ ؟ دى ببيش .