ابو بكر تصديق كردى ورا * لقب يافت صدّيق از مصطفى
قريشى چنين گفت آنگه به دو * كه : « اوصاف بيت المقدّس بگو »
فروماند پيغمبر از وصف آن * حجابش خدا برگرفت از ميان
2350 پيمبر در آن « 1 » بنگريدى عيان * بگفتى يكايك صفتهاىِ آن ( 57 )
از [ او ] خواست كافر براين بر گواه * چنين داد پاسخ حبيب إِله
كه : « بر كاروانى ز قومِ شُما * گذر داشتيم اندر آن راه ما
يكى كوزه پُرآب پوشيده سر * نهاده بدان جاى بر رهگذر
مرا تشنه بود آب خوردم از او * به راه آوريدم از آن جاى رُو
2355 شتر بود در پيش آن كاروان * دو ابلق غراره « 2 » نهاده برآن
چو ايشان بيايند ، « 3 » از راستى * هويدا شود كژّى و كاستى »
بگفتند : « كى آيد آن كاروان ؟ * به مكّه ، از آن راه گشته روان »
چنين گفت : « چون بامداد آفتاب * برآيد ، درآيد قوافل به باب » « 4 »
دو كس بر سرِ كوه در امتحان * به شبگير رفتند از آن مردمان
2360 چو خورشيد رخشان ز كُهْ بردميد * از آن كوه كافر فغان بركشيد :
« برآمد خور و نآمد آن كاروان » * دگر يك برآورد از اين سو فغان
كه : « اينك ز ره كاروان دررسيد * بدانسان كه سيّد سخن گستريد
شتر با دو ابلق غراره ز پيش * همىراند از ره به فرمان خويش »
برفتند كُفّار و از كاروان * بجُستند از آب و كوزه نشان
2365 در آن راست شد گفتهء مصطفى * گروهى پذيرفت دينِ خدا
دگر خواند جادو ورا اندر آن * شدندش بدانديش بر كافران
نكردند قولش قبُول از بدى * نمودند رنجش ز نابخردى
ز هرگونه خوارى بر او خوارخوار * بكردندى آن مردم نابكار
پيمبر به خوارى همىزيستى * گهى شادمان ، گاه بگريستى
2370 تحمّل همىكردى از كافران * كه تا حقّ چه فرمان دهد اندر آن
هامش
( 1 ) ( ب 2351 ) . در اصل : ار حواست .
( 2 ) ( ب 2355 ) . غراره : جوال از ريسمان بافته .
( 3 ) ( ب 2356 ) . در اصل : ايشان بتابند .
( 4 ) ( ب 2358 ) . در اصل : قوافل بتاب .