355 در او عندليب از معانىّ نغز * به لطف آورد ارمغانىّ نغز
خرد باغبان شد در اين بوستان * كه بىخَوْ چو بستان مينوست آن
ز بحر ضمير آبِ حيوانِ نظم * روانست در جوىِ بستانِ نظم
بنا كردم اين بوستان چون بهشت * كه از حُسنِ گفتار دارد سرشت
بر امّيد آن چون سخنگسترى * كنم ، ار خرد باشدم رهبرى
360 مگر بيتى آيد در آن آبدار * كه بخشد گناهم بدان كردگار
كه فردوسىِ خوشنفس همچنين * به يك بيت شد سوىِ خلدِ برين
كه چون آن هنرور ز گيتى برفت * به پيش آمدش حالتى بس شگفت
يكى شيخ بود اندر آن روزگار * كه در طوس مثلش نُبد نامدار
ابو القاسم گرّگانى به نام * به شيخى مريدش شده خاص و عام
365 به دين در تعصّبگرى پيشه داشت * هميشه در اين كار انديشه داشت
چنين گفت ك : « ين شاعر خوشسَخُن * همه مدح كفّار گفتى ز بُن
اگرچه سخن خوب و بسيار گفت * چو همواره در مدح كفّار گفت
بود دينِ او پيش من سخت سُست * كه از مصطفى نقل دارم درست
« هر آنكو بر آيين قومى بود * چنان دان كه او نيز از ايشان بود » « 1 »
370 ندانم ازاينروى مؤمن ورا * نه بر وى نماز است كردن روا
نه گورش بَرِ گور اسلاميان * توان كرد ، كآن هست در دين زيان
كه بىدين به نزديك مؤمن رود * چو مؤمن در آرامگه نغنود »
برين گفته كردند مردم غلُو * وزين فتنهاى خاست بر نعشِ او
يكى دخترك داشت آن نامدار * ز بهرش يكى باغ كرد اختيار
375 پدر را سپرد اندر آنجا به گور * كه بنشيند آن فتنه و جنگ و شور
شبانگه كه در خواب شد شيخ دين * چنان ديد جايش به چشم يقين
كه جمعى ز فردوس با خُرّمى * رسيدندى از آسمان برزمى
كه از نورِ رخسارشان روىِ مهر * همى روشنى يافتى بر سپهر
يكى در ميان بهتر از همگنان * شده چاكرش حُور خلد « 2 » و جنان
380 به جاى كله تاجِ زر بر سرش * نكو حلّهاى سبزگون در برش
هامش
( 1 ) ( ب 369 ) . ظاهرا اشاره است به حديث « من تشبّه بقوم فهو منهم » .
( 2 ) ( ب 379 ) . در اصل : حور و خلد .