چو طبعى شناور نباشد در آن * نيارد نمودن دليرى بر آن
280 كه در راهِ نظم است چندين بُحُور * سخنگو چو غوّاص سازد عبور
از او شعر چون گوهرِ شبچراغ * برآرد ، كند تازه از وى دماغ
رديف و قوافى حسن در حسن * به معنىّ باريك رانَد سخن
ز ترصيع و ايهام و حُسنِ خيال * ز لفّ و ز نشر و ز لطفِ مقال ( 7 )
ز تجنيس و موقوف و مهمل به قدر * ز رَدُّ العَجُز آمده سوىِ صدر
285 برد هريكى را به جايى به كار * به نوعى لطيف و خوش و آبدار
سخنگو چو بر مركبِ طبعِ خويش * نهد زين و گيرد رهِ نظم پيش
ز بهر يكى نكتهء آبدار * نه آرام يابد ، نه صبر و قرار
به شرق و به غرب و شمال و جنوب * رود در پىِ لفظ و معنىّ خوب
چنين تا بيارد ز دانش به چنگ * نيابد ضميرش به جايى درنگ
290 ولى نثر را هست ميدان فراخ * تواند در او هركسى ساخت كاخ
نبايد در او برد بسيار رنج * چو وزنى ندارد ، تو ز اين در مرنج
چو نظم اينچنين گوهرى بُد شريف * مرا بودى از گاهِ طفلى حريف
به حكم « و خير جليس مدام » * دلم از كتب جُست همواره كام
بُدى ميل طبعم به سوى كتاب * نمودى تأمُّل ز هر فصل و باب
295 به خواندن دل و جان برافروختى * همى وام دانندگى توختى
چنين تا ز شهنامه شد بهرهمند * نديدم بر آنگونه شعرى بلند
به صورت شده عينِ ماءِ معين * به معنى شده محض دُرِّ ثمين
به صورت حكاياتِ آن دلگشاى * به معنى رواياتِ آن جانفزاى
به صورت به خواندن همه دلپسند * به معنى به دانش همه سودمند
300 به خوبى شده رشكِ خلدِ برين * به پاكى شده غيرتِ حورِ عين
به رفعت گذشته به قدر از سپهر * سخنها فروزان از او همچو مهر
گهرهاىِ پرورده در بحرِ فكر * ز دفتر فروزان به معنىِّ بكر
چه بحرى ، پر از پاكْ دُرِّ خوشاب * شده از روانىّ او آب آب
و ليكن تبه گشته از روزگار * چو تخليط رفته در او بىشمار
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى ) — صفحة مقدمه 15
مساهمون: حمد الله مستوفى قزوينى
صمقدمه ١٥