كه در وى گُل و ميوهء بىشمار * بود سربهسر نازك و آبدار
330 ز بادِ خزانى نگردد غمى « 1 » * ز خوردن نيايد به دو در كمى
بهار و زمستان نريزد ز بار * بود برگ و بارش همى برقرار
هميشه بود تازه آن بوستان * از او شاد گردد دلِ دوستان
كه گرديم از آن بوستان مستفيد * ترا نامِ باقى شود زآن پديد »
چنين گفتم : « اى دوستان اين سَخُن * نزيبد فگندن در اين كار بُن
335 كه طبع مرا زين هنر بهره نيست * از اين در سخن گفتنم زَهره نيست
بَرِ شعرِ فردوسىِ نغزگوى * سزد گر نريزد كسى آبِ روى
كه گوهر همهكس ندانند سُفت * سخن گرچه نيكو توانند گفت » ( 8 )
نپذرفت از من كس اين گفتوگو * به الحاح كردند اين جُستوجو
چو ز ايشان به صحبت گزيرم نبود * پذيرفت و پاسخ از اين در سُرود :
340 « كنون چون شما را چنين است كام * نهادم در اين كارِ فرخنده گام
كه از گفتهء آنكه از وى گذر * نباشد ، نشايد برون برد سر
بكوشم به توفيقِ پروردگار * كه اين مى به معنى شود خوشگوار
به فردوسى آن مردِ شيرينسرا * كنم هم در اين داستان التجا
ز روح و روانش در اين داستان * مدد خواهم از عالمِ راستان
345 مگر از پىِ دولت آن روان * شود گفتهء من لطيف و روان
چو مانندِ او كس دُرِ مثنوى * نسُفتهست ، او را كنم پيروى
از آن بحرِ ژرف از پىِ دوستان * يكى نهر از بهرِ اين بوستان
روان كردم اكنون به شعرى روان * كه از ذوق آن تازه گردد روان
بنا كردم اين بوستانِ سخن * بر آن بحر از اين داستانِ كهن
350 ز حُسن عبادن نهادم بَنا * به صنعت برآوردم آن را به پا
ز دانش بر او برنشاندم درى * كه مثلش نسازد سخنگسترى
ز عرفان سزاوار آمد كليد * ز تحقيقش آمد چمنها پديد
درخت سخن شد در او بارور * حكايتش برگ و لطائف ثمر « 2 »
نكتهاىِ نازك شقايق در او * وزآن باغ دانش پر از رنگ و بو
هامش
( 1 ) ( ب 330 ) . در اصل : نكردد عمى .
( 2 ) ( ب 335 ) . در اصل : لطائف شمر .