به « احكامى » آن را نهادم به نام * چو بر حكمِ دين آن دول شد تمام
كتابِ سئوم آمده از مغول * فروزنده چون از چمن برگِ گل
به « سلطانى » آمد مرآن را خطاب * چو دارد به سلطانِ دين « 1 » انتساب
اگرچه به دعوىِّ اهل سخن * توان نسبتِ جهل كردن به من
435 كه بيهوده ز اين در سخن گسترم * همى زيره خيره به كرمان برم
به پيشِ فروغِ رخِ مهر و ماه * چراغ زن بيوه دارم به راه
برِ سروِ آزاد آرم گيا * خُماهَن كنم يار با كيميا
به تحفه به دريا برم قطره را * فروشم به صرّاف خر مُهره را
به بيگانه و خويش و بدخواه و دوست * كنم عرضه شعرى چو بىمغز پوست
440 به گوهر چو قزوينيم باك نيست * ز بىمغزى ار گفتهام « 2 » پاك نيست
تو از نيكى خويش نيكوش بين * يكى از هزارت گر آيد گزين
به نيكى كه دست از بدى بازدار * بزرگى كن و خرده را درگذار
نه گفت آن خردمند مشكين نفس * به خانه كس ار هست يك حرف بس
از اين حرف در حرفگيرى مكوش * كه از پرده در بِهْ بود پردهپوش
445 براين حرف انگشتِ دعوى منه * به علمِ حروفم خجالت مده ( 10 )
كه خود از خجالت زبان ضمير * به عذرم شد الكن تو عذرم پذير
وگر چند فردوسى پرهنر * سخن گفته بُد تا زمانِ عمر
و ليكن چو از سيّد المرسلين * نگفت ايچ حالى ز مهر و ز كين
در اين فن نديدم ز دانش روا * نگفتن حكاياتِ آن پيشوا
450 چو در هر دو عالم شد او مقتدا * به دو كردن اولى بود ابتدا
ز بهر تيمّن ز سيّد سَخُن * نخستين فگندم در اين نامه بُن
ز فردوسى ار چند كردم گذر * نكوهش نيابم ز دانا مگر
كه چون كارِ سيّد به نظم آورم * به هر دو سرا زآن سخن برخورم
به نيكى بيفزايدم بارگاه * ز فرّ محمّد به حكم إله
هامش
( 1 ) ( ب 433 ) . ظاهرا منظور از « سلطانِ دين » غازان خان پسر ارغون بن هلاكو است . در تاريخ گزيده آمده است :
« سلطان اسلام ، غازان خان . . . پادشاه و امير ( يعنى امير نوروز ) در تقويت دين اسلام كوشيدند . . . تمامت مغول در اسلام آمدند . . . » .
( 2 ) ( ب 440 ) . در اصل : از كفتهام .