405 ز داننده مردم سخن بازجو * كز آن آبِ « 1 » كام آيدت بازِجُو
گهرهاى منثور منظوم كن * سخنهاىِ مرموز مفهوم كن
ز درياىِ انديشه دُرِّ دَرى * برآور به گاه سخنگسترى
همه نازك و پاك و شيرين و نغز * كه خرّم شود زو دل و تازه مغز
به سلك عبادت درآور سخن * بدان نوكن احوالِ گشته كهن
410 بپيوند در يكدگر داستان * ز كارى كه رفت از گه باستان
ز گاهِ نبى تا به دور مغول * بگو شرح احوال از جزو و كُل
كه هركس به كارى كه بشتافتند * ز دولت بر آن چون ظفر يافتند
چو توفيق گردد رفيقت در اين * به نظم آورى نامهاى اينچنين
« ظفرنامه » كن نامِ اين نامه را * بدين تازه كن رسم شهنامه را »
415 به دل گفتم : « اكنون به شعرِ روان * ز اخلاصِ جان و ز صدق روان
بكوشم ، به نظم آرم اين داستان * كنم زنده زاين نام آن راستان
مرا نيز مانَد مگر زنده نام * وزآن در دو گيتى شوم شادكام
ازآنرو در اين كار بستم ميان * گشادم به توفيق يزدان زبان
در اين نامه از هفصد و چند سال * بگفتم حكايت ز هرگونه حال
420 سخن شد به هر صد ده اندر هزار * به هفتاد و پنج آمد آن را شمار
چو زيبا عروسى به رنگ و نگار * بگفتم چنين نامهء نامدار
كه زايل نگردد بكارت ورا * اگرچه از او كام گردد روا
هميشه بود شاهد و پاكتن * ز نازك معانىّ و شيرينسخن
چو در شخص مردم سه آمد نفوس * سه پيرايه كردم براين نوعروس
425 نهادم نهادِ سخن بر سه قسم * روان است شعر و حكايت چو جسم
ز هر قسمتى آمد كتابى پديد * دَرِ خانهء بخردى را كليد
كه آن خانه زين گفتهء آبدار * شود رشكِ مينو و خرّم بهار
كتاب نخستين ز كارِ عرب * پديد آمده نكتههاى عجب
به « اسلامى » آن را لقب آمده * چو اسلام از اهل عرب آمده
430 كتاب دوم شرحِ حال عجم * در او گشته پيدا ز بيش و ز كم
هامش
( 1 ) ( ب 405 ) . در اصل : كران آب .