بود ناطق آنكس ز روى خرد * كز اين در ز دانش سخن گسترد
سخن در سخن راند خواهم يكى * دهم شرح مقصود خود اندكى
سخن را خدا بر دو قِسمْ آفريد * دگرگونه هريك كمالى گُزيد
يكى نظم چون گوهرِ تابناك * دگر نثر چون درّ منثور پاك
260 اگرچه شرف نثر را شد پديد * كه نثر آمد از حق كلامِ مجيد
احاديثْ سيّد همه نثر گفت * بياموخت نظم و دُرِ نثر سفت
ولى نظم را حالتى ديگر است * كه آن صورتِ قدرتِ داور است
كه گرچه سخنگو بود پُرهنر * گر از فيض فضلش نشد بهرهور
نداند حكايات منظوم گفت * نيارد دُرِ دانشِ نظم سُفت
265 ولى هركه را بس هدايت « 1 » بُوَد * ز نظم و ز نثرش حكايت بُوَد
إلهى بود معنىِ كار نظم * روا زآن بود روز بازارِ نظم
چو ما را شرف از سَخُن آمده است * در اصل از سخن امرِ « كُنْ » آمده است
سراييد بايد « 2 » به نوعى سخن * كز او تازه گردد روان كهن
كه گر گفته ناخوش بود ، مستمع * نيابد از آن « 3 » جان و دل مجتمع
270 بس آن گفته كو بگسلد جان ز دل * ز گفتارْ گوينده باشد خجل
سخن آنكه او تازه دارد روان * بود بيشتر نظم خوب و روان
كه چندان كه خوانى بود تازهتر * نگردد كهن نظم خوب و هنر
فراوان شود ميلِ مردم به دو * گر از نظم يابد سخن رنگ و بو
ملالت در او كمتر از نثر دان * بويژه به نزديكى بخردان
275 چو در نظم زحمت بُوَد بيشتر * نسازد بر آن راه هركس گذر
كه بىعِلمِ اشنا « 4 » به دريا شدن * نباشد اميدى ز بازآمدن
چو نزديك يك بحر كس بىشنا * به صورت ندارند رفتن روا
به معنى توان شد به درياى نظم * نكرده روان عِلمِ إنشاى « 5 » نظم
هامش
( 1 ) ( ب 265 ) . در اصل : رايش هدايت .
( 2 ) ( ب 268 ) . در اصل : سرانند بانذ .
( 3 ) ( ب 269 ) . در اصل : نيايد از آن .
( 4 ) ( ب 276 ) . اشنا - شنا
( 5 ) ( ب 278 ) . در اصل : علم اشنآى .