هرچند توانا بود و قادر مرد / * همگاه گهى خشم فرو بايد خَورد
295
هر كرا شد يقين كه حملهء اوست / * پاى هستيش بدگمان باشد
315
هر دم كه توانى كه به عشرت گذرانى / * فرصت شمر اى خواجه در اين عالم فانى
319
هر آن كاو به مردىِّ خود دل نهاد / * ز ناگه غرورش دهد سر به باد
338
هر سرسبك كه او ننشيند به جاى خويش / * از دست روزگار ببيند سزاى خويش
348
هركس كه چنان كرد چنينش آيد پيش
351
هر كاو زِ ولىنعمت خود روى بتابد / * روزى بكشد كيفرش و چاره نيابد
351
هر آن كار كان را درآيد زمان / * مهيا شود جمله اسباب آن
383
هر بنده كه در ركاب او روزى رفت / * بر مركب سرورى سوارىها كرد
407
هر سرى شايستهء تاج بزرگى كى بُوَد ؟ / * گر نسازى با قضا ، سر در سر سودا كنى
415
هر آنجا كه در خاطر آرد سوار / * كند پيش از انديشه زانجا گذار
424
هر آن كاو نشد كشته از تيغ و تير / * ببردند غارتگرانش اسير
426
هر سر كه به پاى خود نبردند آنجا
451
هر آن كز غم جان و بيم گناه / * به زنهار اين خانه آرد پناه
464
هركه را از بخت وارون روز دولت شد سياه / * طالع شوريده نگذارد كه آرد سر به راه
517
هرچه آن را توان ستود ببود / * دست تاراج از آن زمين بربود
556
هرجا كه سپاهش به سعادت گذر آورد / * در روضهء دين شاخ كرامت به برآمد
568
هركه درآمد ز در طاعتش / * يافته شايستگى تاجوگاه
580
هر آنكس كه دارد در آنجا نشست / * نيابد كسى از ره چاره دست
709
هركس كه كشد ز خدمتش سر / * جز تيغ سزاى او نباشد
711
هر آن پاره خشتى كه بر منظرىست / * سر كيقبادى و اسكندرىست
721
هر آن شاخ عرعر كه در گلشنىست / * نمودارى از قدّ سيمن تنىست
722
هر آن گل كه در گُلسِتانى بود / * سمن عارص دِلسِتانى بود
722
هركه سر از بندگى او كشيد / * چشم اميدش رخ دولت نديد
748
هر دم به كمان كينهء خويش / * تيرى كشد آسمان بدكيش
754
هر يكى در نهاد خود شيرى / * قايم كشورى به شمشيرى
799