تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( فارسى ) — صفحة 1714

مساهمون:

ص١٧١٤
منِه پاى از اندازهء خود برون / * كه افتى به چاه بلا سرنگون
1030
مو پريشان كرد توق و نيزه را بشكست بند / * تيغ شد بىآب و تيرِ محنت آمد بر سپر
1330
مواشى و انواع حيوان بسى / * شمار جهانى چه داند كسى
814
مور كى مرد پاى پيل بُود / * پشه كى مرد جبرئيل بود
697
مه نور از آن گرفت كز شب نرميد / * گل بوى از آن يافت كه با خار بساخت
683
مهان جهان كارساز آمدند / * پرستنده از پيش بازآمدند
435
مهان جهان جامه كردند چاك / * به ابر اندرآمد سر گردوخاك
1186
« مَهْبِط نور الهى نشود خانهء ديو »
105
مهد فيروزهء گلبن به صد آيين آراست
433
مهى را كه پرتو ز كَش مىنمود / * فلك داد رفعت كه خورشيد بود
404
مهيا و آماده اسباب عيش / * به جوى سعادت روان آب عيش
677
مهيا شده تَرغو و ساوُرى / * خلايق زِ شادى به رامشگرى
850
مى ارغوانى به زرّين قدح / * گشوده نقاب از جمال فرح
548
مى خسروانى و صافى عرق / * ز كوثر به صد وجه برده سبق
791
مى ناب خوردند با بانگ رود / * ز گردون گذشته صداى سرود
819
مى ارغوانى به زرّين قدح / * به ميخواره افكنده عكس فرح
845
مى ارغوانى به زرّينه كاس / * كه از پرتوش گشت روشن‌حواس
1268
مياسا ز طاعت شبانِ دراز / * سوى عدل چون روز شو سرفراز
793
ميان ابر و يم زين نام ايمن / * دو چشم‌ِهاىِ همت گشته روشن
243
ميان سينه و لب سال‌ها بُوَد دربند / * هر آن نفس كه نباشد رضاى شاه بلند
545
ميان دو كوه از بر راه و دشت / * ز خون و ز كشته نمىشد گذشت
717
مىدانستم كه عهد و پيمان مرا / * درهم شكنى ولى بدين زودى نى
431
مىدهد دست فلك نعمت اصحاب يمين / * به كسانى كه ندانند يمين را ز شمال
1335
مىكَند زين غصه دايم نَسر طاير پرّ و بال / * تا هماى مرغ توقيعش ز فرمان غايب است
1329
ميوه‌اى چند از آن كنم تعداد / * تا دهد ميوه ، بار شاخ مراد
859
نارفته ره صدق و صفا گامى چند / * بدنام‌كنندهء نكونامى چند
902