مرادش ز شاهى و فرماندهى / * ز تخت بزرگى و تاج مهى
232
مرادش را سعادت راهبر باد / * ز نو هرروزش اقبالى دگر باد
846
مرادى كه در خاطر آراستى / * چنان رونمودى كه او خواستى
231
مراعات دين بود و تعظيم شرع / * همين اصل ديد و جز اين جمله فرع
232
مراعات پيوند و ريشسفيد / * ترا داد بر زندگانى اميد
421
مراو را پسر خواند و دختش بداد / * به دامادى خود دلش كرد شاد
87
مرتب كنم حُلّهء شاهوار / * كه اخبار شاهش بُوَد پودوتار
233
مرد بايد كه بو تواند برد / * ورنه عالم پر از نسيم صباست
237
مرد اخترشناس طالعبين / * طالعى كرد بس خجسته گزين
859
مرد سرگشتهء پريشان راى / * دست خويشش تبر زند برپاى
900
مُرصّع به درّ و مغرّق به زر / * كز آن جنس كم ديده بُد ديدهور
107
مرصّع يكى تخت زرّين به پاى / * نشسته بر او شاه كشورگشاى
790
مرصّع صراحى و زرّينه جام / * پر از بادهء لعل سيما مدام
791
مرض قوى و خطرناك بود ليكن يافت / * به يمن دولت صاحبقران ز نو جانى
562
مرقدش تابنده و پرنور باد / * با شهيد كربلا محشور باد
756
مرگ حق است ليكن از تقدير / * گاه سنگش سبب شود گه تير
1097
مروّت چنان مىكند اقتضا / * كه گاه بلا تن دهم در قضا
143
مر ورا فراوان نوازش نمود / * بدادش دو چندانكه رد كرده بود
90
مر ورا دو نامى برادر بُدند / * دو سلطان با گنج و گوهر بدند
173
مرّيخ اگر به خون عدوى تو تشنه نيست / * زنگار خورده مِغفر و تيغش شكسته باد
18
مسخر شد آن تختگاه ختا / * به اقبال شاه جهان كدخدا
89
مسخر كن آن كشور و بوم را / * بكش ياغى سركش شوم را
121
مسخر شد از سعى گندآوران / * به نيروى اقبال صاحبقران
482
مسخّر شد آن مملكت بىنبرد / * به نقل اهالى آن امر كرد
601
مسكين بنفشه برسر زانو نهاده سر / * با جامهء كبود پريشان و سوگوار
1185
مسلّط كند ديو طغيان بر او / * كه تا سر به غيرى نيارد فرو
1128