عرش است نشيمن تو شرمت نايد / * كايى و مقيم خطّهء خاك شوى
583
عرش است نشيمن تو شرمت نايد / * كآيى و مقيم خطّهء خاك شوى
1286
عرض داده سپاه انجم را / * شب ظلمت شعار ظلم آيين
535
عروس ملك كه مَهرش بُريدهاند به تيغ / * مگر به تيغ مر او را طلاق بتوان داد
422
عروسان لطيف و نازپرورد / * ز چشم بد نديده رويشان گرد
674
عزم خوارزم جزم كرد به حزم / * همتش رزم برگزيده به بزم
449
عزيزم تو كردى مجو خواريم / * مكن شرمسار از گنهكاريم
1272
عزيزى كه هر كز درش سر بتافت / * به هر در كه شد هيچ عزت نيافت
603
عشق است كه شير نر زبون آيد ازو / * بحرى است كه طرفهها برون آيد ازو
1280
عقاب دلاور بيفكند پر / * بدرّيد چنگ و دل شير نر
710
عقاب خَدنگين و زاغ كمان / * ببستند عَقدى به مهرى گران
1142
عقابى است تيرش كه در مغز ترگ / * بَچه فتح باشد وِرا ، بيضه مرگ
280
عقل واله شود و ديده بماند حيران / * دل منوّر شود و قُوت روان يابد جان
242
عقل داند كه چو مهتاب زند دست به تيغ / * ردِّ زخمش نه به اندازهء دِرع قصب است
668
« عقل حيران شد از آن حال شگفت »
1180
عقيقى شد از خون به فرسنگ سنگ / * فروريخت از چنگ خرچنگ جنگ
395
علاج واقعه پيش از وقوع بايد كرد
273
علمها كشيدند لشكركشان / * پديد آمد از روز محشر نشان
807
علمها برافراخته رنگرنگ / * برآورده تيغخور از گرد رنگ
1279
علمهاى او ، عرشفرسا همه / * الفهاى ( إِنّا فَتَحْنا ) همه
780
علوّ كنگرهء آن بغايتى برسيد / * كه آسمان را از چشم اختران افكند
484
عمرى است تا برابرى زر همىكند / * آهن از آن شرف كه چو آخر زمان بود
283
عنان زان بر و بوم برتافتند / * سوى خان رخ آورده بشتافتند
160
عنان را به سوى جوانغار تافت / * جهان سربهسر كوه فولاد يافت
644
عنان بارهء تيز تك را سپرد / * به صد حيله زان رزمگه جان ببرد
668
« عنان از ركاب و فراز از نشيب »
952