تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( فارسى ) — صفحة 1682

مساهمون:

ص١٦٨٢
ظفر پرده‌دارش غبوق و صبوح / * درآينده هردم ز در صد فتوح
861
ظفر خيل سپاهش را طلايه / * لواى جيش او را فتح مايه
1151
عادت آنست كه چون مملكتى گردد فتح / * مال غارت شود و خانه بماند بر جا
676
عارفان را به جنّت ملكوت / * نبود جز جمال رحمن قوت
1287
عاشقى كآگاه گشت از لطف پنهانى دوست / * هرچه پيش راهش آيد خار يا گل خير اوست
311
عاقبت بالا گرفت از هر درونى دود آه / * آتش اندر سينه ، پنهان برنتابد بيش ازين
1299
عاقبت در خاك رفت از اوج تخت سرورى / * تا كند پيش از هم تدبير ملك آن سرى
1330
عالم عِلوى و سِفلى زير و بالا گر شود / * او نه آن كوهى كه هرگز ترسد از زلزال خويش
281
عالم عِلوى و سِفلى زير و بالا گر شود / * من نه آن كوهم كه هرگز ترسم از زلزال خويش
508
عالم عرفان جهانى ديگر است / * رتبهء معنى ز صورت برتر است
1085
عالم‌تر و عادل‌تر ازو هيچ كسى نيست / * الَّا مَلِك العرش ، تبارك و تعالى
13
عالمى مرد و زن به ماتم شاه / * همه چون ماه در لباس سياه
1323
« عبدى » و « اشكوانه » و « قمزك » / * همه را شرح چون دهم يك‌يك
860
عتابى به يكباره تهديد و بيم / * كه گردد دل از خواندن آن دو نيم
1029
عجايب در آن روز بسيار بود / * رسن‌بازى آنجا كمين‌كار بود
1264
عجب گونه كوهى خداى آفريد / * كه مانند آن‌كس به گيتى نديد
708
عجب گونه دارى بِزَد دار باز / * ز حيرت شده مردم از كار باز
1263
عجب كآدمى زان خطر جان ببرد / * كشيد آن بلا را و از غم نمرد
1295
عجب ز آهنى گيتى آراسته / * به نى روضهء وحى پيراسته
1343
عدل بين كز غايت انصاف و داد / * استخوان مردگان را داد داد
215
عدل كن زان كه در ولايت دل / * درِ پيغمبرى زند عادى
458
عدل مىكرد و داد مىفرمود / * خلق ازو راضى و خدا خشنود
846
عدلش از گردون بريده راه آه / * لال از انصافش زبان دادخواه
1085
عدو گو برو خون‌گِرى زهرخند / * كزو پايهء تخت شد سربلند
404
عدو گشته پابند و زندان‌دا / * به‌به كين بيخ و بنياد وى كنده به
421
عذر به آن را كه خطايى رسيد / * كآدم ازان عذر به جايى رسيد
411