زمين گشت لرزان ز آواز كوس / * صدا برشد از « كانِگل » تا به طوس
1270
زمينش سر پارهسنگى بلند / * ز طرف حصارش فلك را گزند
1126
زمينى بسى ز آسمان خوبتر / * ولى بسته راهش ز كوه و كمر
56
زن و كودك و مردم پيشهدار / * بِبُردند با خويشتن صد هزار
142
زن و بچه و خانمان هرچه بود / * گرفتند و تاراج كردند زود
426
زن و كودكانشان ببردند اسير / * بكشتند جمعى به شمشير و تير
482
زن و كودك و مردم پيشهكار / * ببردند با خويشتن بىشمار
482
زن و مرد تا كودك شيرخوار / * نديدند از تيغشان زينهار
553
زنش بود ترسا و خود بتپرست / * از او دين اسلام را بُد شكست
103
زنى اينچنين نامبردار بود / * در آن نعمت و مال بسيار بود
61
زنى پير از آن قوم فرياد كرد / * كه از جان من برمياريد گرد
140
ز هر سو بر او جمع شد لشكرى / * كه چون او به ايران نبد مهترى
154
زهى پادشاهى كه چون ميرد او / * هنوز اينچنين مملكت گيرد او
170
زهى مملكت را ز هر بد پناه / * پناه سپاه و نكوخواه شاه
205
زهى صنع كامل كه از يك وجود / * پديدار شد هرچه هست آنچه بود
228
زهى خوابى كه تعبيرش تو باشى / * خوش آن آيت كه تفسيرش تو باشى
236
زهى نامى كه هست از بخشش عام / * حروف ابر و يم ز آغاز و انجام
243
زهى دولت دولت نيكبخت كه گشت / * از قضا وقف اين تاج و تخت
391
زهى سلام تو آسايش سكينهء روح / * زهى كلام تو مفتاح گنجهاى فتوح
584
زهى حيات نكونام و مردنى به شهادت
620
زَهى توفيق آن فرخنده چاكَر / * كه دربازد به راه خدمتت سر
648
زهى دولت مردم آن ديار / * كه شاهى چنان باشدش شهريار
850
زهى بلند بنايى كه غرفههاى بهشت / * ز رفعتش همه هستند معترف به قصور
989
زهى سعادت آن بندهء خجسته مآل / * كه راه داد در اين آستانهاش اقبال
1190
زير و بالا و نهان و آشكار / * نيست جز آثار صُنع كردگار
27
زير زلفش آفتاب روى او / * كرده روشن چينِ يكيك موى او
581