تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( فارسى ) — صفحة 1650

مساهمون:

ص١٦٥٠
ز بس خيمه و خرگه و سايبان / * ز خورشيد روى زمين بىنشان
550
ز چهره بشد شرم و آيين مهر / * همه گرز باريد گفتى سپهر
550
ز هر سو چو تنگ اندرآمد سپاه / * يكى ابر گفتى برآمد سياه
573
ز بس غارت و الجه و چارپاى / * در آن دشت شد بر سپه تنگ جاى
578
ز بسيارى برده و خواسته / * سراسر شد آن لشكر آراسته
578
ز موج دريا سنگ بناش چون مينا / * ز تفّ مهر گِل پاره‌هاش چون مرجان
579
ز بس شِپ‌شِپ تير و جرّ كمان / * زمين گشت لرزان‌تر از آسمان
579
ز پرواز پيكان هوا تيره گشت / * همى آفتاب اندر آن خيره گشت
579
ز گرد سواران ، جهان قيرگون / * سپاهى برون از در چند و چون
586
ز عكس سر تيغ و برق سنان / * سر از راه مىرفت و دست از عنان
594
ز زخم تبر زين و تير خدنگ / * همه موج خون خاست از دشت جنگ
594
ز گرد سپاهش هوا مُشك‌فام / * به يك حال روز و شب و صبح و شام
598
ز روس و چركس و بلغار و قبچاق / * قِرِم با كَفِه و آلان و آزاق
611
ز برف گشته زمين همچو صفحهء كافور / * ز ابر مانده جهان همچو گنبد بىنور
612
ز آواز اسب و خروش سوار / * فرومانده دست سواران ز كار
613
ز خون گشت پر دامن آسمان / * ز بيم آب شد زهرهء روزگار
619
ز تيغ گشته هوا همچو ميغ آتشبار / * ز نيزه گشته زمين همچو باغ آهن‌پَر
623
ز گرد گردان گردون شده به لون زمين / * ز نعل اسپان هامون شده به شكل قمر
623
ز تنگ عيشى بر ذَروه‌هاش بُرده هماى / * ز استخوان مسافر ذخيره‌هاى گران
625
ز بس چشمهء روشن باصفا / * به يلدوز خوانند آن جاى را
627
زِ دست بتان نوش كرده به كام / * شراب عقيقى به زرّينه جام
629
ز اسپان كه بودش به صحرا يله / * بياورد از دشت چوپان گله
637
ز اسپ و سلاح و زر و خواسته / * سپاهش سراسر شد آراسته
637
ز اسپ و سلاح و زِ هرگونه چيز / * به هركس ببخشيد و بنواخت نيز
638
ز هر جنس چندان گرفتار شد / * كه گيرنده را دست بىكار شد
643
ز انبوه لشكر در آن پهن دشت / * به صد حيله باد از هوا مىگذشت
646