دولت اين قوت به عهد هيچ فرماندِه نداشت / * توق دولت طالع صاحبقرانى برفراشت
1209
دولتش بسيار ازينها كرد و تا باشد كند / * كاين هنوز از پرتو صبح جمالش لمعهايست
350
دويم را به صحراى فيروزكوه / * بكشتند جنگى مغل با گروه
174
دَها دِه خروش آمد و داروگير / * هوا دامِ كركس شد از پرّ تير
288
دها دِه برآمد ز هردو گروه / * بيابان نبد هيچ پيدا ز كوه
270
دها دِه برآمد ز هر پهلويى / * چكاچاك برخاست از هر سويى
1224
دهان ناشتا از لقمه پر شد / * صدف شايستهء يك دانه دُر شد
439
دهانش به تنگى دل مستمند / * سر زلف در حلق جانها كمند
673
دهم شرح حالى كه دانا از آن / * روان اسم عالى كند حرز جان
1342
دهنم همچو « پسته » ماند باز / * بس كنم تا نهان بماند راز
860
ديار بدانديش را سربهسر / * همه رفته و كرده زير و زبر
628
ديده مىبايد و گرنه هرچه ظاهر مىشود / * سرّ عالم سربهسر در وى هويدا كردهاند
495
ذرهاى كز هواى او برخاست / * ز آفتابش گذشت پايهء قدر
974
رايت اسلام شد افراخته / * شرك ز بنياد برانداخته
565
رايت و راى شريفش تا ز عدل افگندهاند / * نور بر چرخ بلند و سايه بَر دهر خراب
921
ربايى و دفّاف و تصنيفگوى / * چو طنبورى و چنگزن ماهروى
1269
رخ شاه گردون شد از بيم زرد / * پر از خاك شد چشمهء مه ز گرد
666
رخ فرّخ شاه از آن برشگفت / * به زير لب حشمت از لطف گفت
1132
رُخش باد رَخشنده چون آفتاب / * به تاج كى و تخت افراسياب
858
رُخش مظهر نور شاهنشهىست / * دل روشنش چشمهء آگهىست
1304
رخشان شد از سپهر اميد اختر مراد / * بشكفت در رياض امانى گل ظفر
691
رخشان ز ماه طلعتش انوار سرورى / * حاجت به حكم طالع و سير ستاره نيست
788
رسانيد قاصد به هر كشورى / * صدايش برآمد به هر منبرى
591
رسيد اندر آن قوم خشم خدا / * ز سرما بيفسردشان دست و پا
74
رسيد خسرو صاحبقران سوى توران / * خجسته رايت و راى و گزيده نام و نشان
506
رسيد از بروبوم زابلستان / * سوى روح رستم پيامى كه هان
539