دل و كشورش جمع و معمور باد / * ز ملكش پراكندگى دور باد
23
دل از كينه بر جنگ سلطان نهاد / * مكافات را رو به ايران نهاد
120
دل تيغ پولاد آيد به درد / * بر آن كس كه با ما سِگالد نبرد
140
دل شاه پُر دل شد اندوهناك / * كه شد آن گزيده نبيره هلاك
156
دل و زور و زهره به كار آوريم / * جهان بر عدو تنگ و تار آوريم
254
دل ما يكايك به فرمان تست / * همه جان ما زير پيمان تست
402
دل از انده جان بپرداختند
536
دل از نور توفيق بينا شده / * زبانش به توحيد گويا شده
569
دل از هستى خويش برداشتند / * به بيچارگى پشت برگاشتند
669
دل نهاده به مرگ و روى به جنگ / * خنجر و گرز و چوب و سنگ به چنگ
1070
دل و جان پر از كين قيصر همه / * به كف گرز و شمشير و خنجر همه
1138
دل به دريا كرد و در كشتى نشست / * [ وز نهيبِ لشكر سلطان برست ]
1159
دل خلق شد ز آتش غم كباب / * بناى جهان از حوادث خراب
1323
دلا تا بزرگى نيارى به دست / * به جاى بزرگان نبايد نشست
946
دلا بكوش كه باقى عمر دريايى / * كه عمر باقى ازين عمر برگذر يا بى
1289
دلاور كند كار در كارزار / * ز بددل نيايد هنر وقت كار
426
دلاور سواران پرخاشجو / * دلير و قوىهيكل و تندخو
647
دلاور سواران كوپالگير / * برآهخته شمشير و بربسته تير
696
دلش كرد خرّم به دخت چو ماه / * تنش را همىداشت از بد نگاه
86
دلش بحر و دست ابر و باران گهر / * كفش كان اصناف جوهر هنر
933
دلش غرق انوار حق اليقين / * به صورت دهد داد دنيا و دين
934
دلش را ده از انس با خويش فرّ / * ز عدلش بيارا همه خشك و تر
934
دلش دريا و موجش فيض احسان / * كفش ابر و عطاى عام باران
1150
دلش بود مشغول محبوب و بس / * نه فكر جهان و نه پرواى كس
1334
دلش بحر و در بحر موج كرم / * جواهر لالى ز سر تا قدم
1342
دلم گفت روى گواهى دهد / * كه او را خدا پادشاهى دهد
785