چو فصلى شنيدى ز حرفتوران / * حديثى بگويم ز بازيگران
1263
چو كردند حكمتپژوهان پسند / * مباركترين طالعى ارجمند
1264
چو اين مژدگانى به مردم رسيد / * ز دلها گل شادمانى دميد
1267
چو صوفى به الحان آن مهوشان / * معلقزنان زهره بر آسمان
1269
چو گيتى مزيّن شد از فرّ خور / * برافشانده گردون به دامن گهر
1270
چو مىشد چشم مهر از برف خسته / * بُدى از ابر چشمآويز بسته
1280
چو مىشد فزون دمبهدم رنج شاه / * مصيبت گرفتند خورشيد و ماه
1290
چو از درد شه ناله دادى خبر / * ز غم خلق را پاره مىشد جگر
1290
چو آمد قضا از مداوا چه سود / * چه جاى پزشك از مسيحا چه سود
1290
چو زِ اندازه بگذشت سوء المزاج / * فروماند عاجز طبيب از علاج
1290
چو باشيد بر عهد خود استوار / * بود مملكت بر شما پايدار
1293
چو گويم گره بر زبان اوفتد / * قلم گاه ثبت از بنان اوفتد
1295
چو او را شد از جمله شهزادگان / * مر او را سزد ملك صاحبقران
1305
چو حالات عالم ز زشت و نكو / * به تقدير حقّ است و تكوين او
1305
چو بگذشت ازين منزل پرفريب / * جهانى شده پرهراس و نهيب
1318
چو از رفتنش آگهى يافتند / * ز فرمان او روى برتافتند
1318
چو گيتى كه روشن به مهر است و ماه / * به اين هردو روشنروان بود شاه
1321
چو آغاز اوصاف او مىكنند / * حكايت ز اسراف او مىكنند
1335
چو فارغ بُوَد شه ز ناموس و داد / * به زودى دهد مملكت را به باد
1336
چو وصفش ز انديشه برتر بود / * سخن هرچه گويم نه درخور بود
1342
چو ياد آورم هرچه در عهد اوست / * چو آثار عدلش سراسر نكوست
1343
چو ثعبان تيغش زند دم ز كين / * شود قطع عِقد شهور و سنين
1343
چو ريحان كلكش خطآراى شد / * خرد را ز حيرت دل از جاى شد
1343
چو در موسم كين بهار آورد / * سر دشمن ملك بار آورد
1343
چو درياى هيجا درآيد به شور / * دلاور كند قصد ترتيب قور
1345
چو گردون بسى گِرد عالم شتافت / * به اين ساز و آيين محلّى نيافت
1345