تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( فارسى ) — صفحة 1617

مساهمون:

ص١٦١٧
چو دولت از اين خاندان شد تمام / * نه دولت بُوَد گر رود زين مقام
391
چو از دولتى دين بود استوار / * سزد گر بماند چو دين برقرار
392
چو شاه جهانگير گردون نهيب / * درآورد لشكر ز بالا به شيب
394
چو كاف ار به حدّت برد نام قاف / * پذيرد ز تيغ زبانش شكاف
404
چو از هردو رو جنگ پيوسته شد / * در آشتى بر جهان بسته شد
425
چو مرغ تشنه زد بر چشمه منقار / * ازو آب حيات آمد پديدار
439
چو آگه شد از مرگ فرزند شاه / * جهان بر جهان‌بين او شد سياه
456
چو از مادر مهربان شد جدا / * سبك تاختندش بَرِ پادشا
470
چو تيره شود مرد را روزگار / * همه آن كند كِش نيايد به كار
476
چو خسرو به تنها كند كارزار / * چه بايد در اين دشت چندين سوار
479
چو از دور بينند فرهنگ او / * نيارند رفتن سوى جنگ او
479
چو كردند گرم آتش رزم را / * فكندند باروى خوارزم را
482
چو خشت عرصهء او داشت رنگ فيروزه / * فلك به مغلطه خود را در آن ميان افكند
484
چو زِ انعام خسرو سرافراز شد / * به منزلگه خويشتن باز شد
486
چو لشكر سوى رود جيحون رسيد / * غبارسواران به گردون رسيد
489
چو دشت از گياگشت چون پرنيان / * ببستند گُردان توران ميان
490
چو غرّنده شير و چو برّنده تيغ / * كسى را نبد جان ز فرمان دريغ
493
چو بنوشت شب فرش زربفتِ راغ / * شده چرخ طوطىصفت همچو زاغ
498
چو شهر از خزاين بپرداختند / * حصارش سراسر بينداختند
502
چو قهر سپاهش درآورد دست / * همه خلق شد كشته و شهر پست
504
چو آمد بآمويه لشكر زِ دشت / * كه آنجا ز جيحون ببايد گذشت
511
چو از بستن پل گشادند راه / * از آن آب بگذشت شاه و سپاه
511
چو بهمن به زابلستان خواست شد / * چپ انداخت آوازه و راست شد
513
چو از كوه بفراخت زرين كلاه / * شب از سر بينداخت شعر سياه
517
چو جوشنده بحر و خروشنده سيل / * به ترشيز و آن بوم بركرد ميل
519
چو سلطان كند بنده‌اى را پسند / * ميان بزرگان شود سربلند
521