چو بُد آخر عمر مرد كهن / * از آنگونه نگرفت در وى سخن
143
چو شد آتش كينه افروخته / * به ارگنج شد خشك و تر سوخته
143
چو افكند خُور سوى بالا كمند / * زمانه برآمد به چرخ بلند
144
چو خُرشيد تابان ز چرخ بلند / * همىخواست افكند رخشان كمند
145
چو دركشيد شفق دامن از نسيم هوا / * شب سياه فرو هشت خيمه را دامن
145
چو خورشيد گشت از جهان ناپديد / * شب تيره بر روز دامن كشيد
153
چو خورشيد تابنده شد ناپديد / * شب تيره بر چرخ دامن كشيد
155
چو شاهنشاه چين آمد به اورنگ / * سپاه روم زد بر لشكر زنگ
155
چو الجه گرفتند بر طرف رود / * به فرمان شه لشكر آمد فرود
160
چو بوم سمرقند خوش يافت شاه / * بِبُد يك زمستان در آن تختگاه
163
چو آلانيان را نَبُد هيچ پشت / * سپاه مغل همگنان را بكشت
166
چو كردند آواره قبچاق را / * توقف نمودند قشلاق را
166
چو از خيل شادرقوى نامدار / * سپاه مغل كشت سيصد هزار
167
چو بگريخت شيدرقو از پيش شاه / * ز ارتاقيا جست خود را پناه
167
چو ايلچى تنگت ز در دور شد / * چو چشم بتان شاه رنجور شد
168
چو مدّت نماند حيات مرا / * نهان داشت بايد ممات مرا
169
چو از شهر شيدرقو آيد برون / * مرو را همان دم بريزيد خون
169
چو آمد برون شاه تنگت ز شهر / * بكشتند با لشكر او به قهر
170
چو حال اينچنين است معلوم شد / * كه خواهد همه خلق معدوم شد
174
چو فردوس گشت آن خجسته مقام / * ستونهاش يشم و زمينش رخام
178
چو آموزگارش فريدون بُوَد / * از آن پرهنر بىهنر چون بُوَد
201
چو آمد شتابان به آن سوى رى / * رسيدند تبشين و ارغون به وى
211
چو شد تخت فرماندهى جاى او / * نبودى به جز راستى راى او
213
چو از نور دل شمع دين برفروخت / * در آن بوم بيخ ضلالت به سوخت
216
چو صبح سعادت دميدن گرفت / * نسيم عنايت وزيدن گرفت
230
چو زين بر سمند سعادت نهاد / * به مردى كمر بست و عالم گشاد
230