چو بخت كسى رو نهد در زوال / * به چيزى گرايد كه گردد و بال
111
چو تو كشتهاى تخم جور و ستيز / * برش بِدْرُو از گُرز و شمشير تيز
112
چو شد ظلم و بيدادش از حد به در / * دعاى ستمديدگان كرد اثر
113
چو گرد سپاه جهانگير ديد / * نيارست آنجاى گه آرميد
113
چو اين حال بشنيد خوارزمشاه / * شد او نيز آماده رزم شاه
114
چو شد بختِ بيدار او جفت خواب / * برو بسته شد راه و رأى صواب
117
چو با اين سپاه آيم آنجا فرود / * بماند بدانديش زان سوى رود
119
چو وقت بهاران كز اطراف سيل / * نمايد به درياى جوشنده ميل
120
چو شد راه ايران ز بَدخواه پاك / * به توران نماند از كسى هيچ باك
121
چو درياى خونخوار و چون ژرف رود / * به دروازهء قلعه آمد فرود
122
چو اسب و سلاح و سپاهش نماند / * به جز بام خانه پناهش نماند
125
چو مردم نكردند در جند جنگ / * به كشتن مغل نيز نگشود چنگ
126
چو سلطان شنيد اين از آن پهلوان / * شد از بيم همچون تنى بىروان
129
چو آهنگ شهر سمرقند كرد / * فلك تخم تيغش برومند كرد
129
چو خورشيد تابان بگسترد / * پر سيه زاغ گردون بيفكند پر
130
چو ميران شنيدند گفتار شاه / * همان دم نهادند رو سوى راه
132
چو باد خزانى و ابر بهار / * نبود آن سپه را به جايى قرار
133
چو اندر نشابور سلطان شنيد / * كزينسان سپاهى به ايران رسيد
133
چو از بيم سرگشته بد تاجور / * وزين آگهى گشت سرگشتهتر
133
چو زين سهمگين حالت دل گسل / * خبر يافت سلطان آشفته دل
137
چو آمد دگرباره با خويشتن / * همىكَند موى و همىخَست تن
137
چو جستند ، او گفت از ابر كف / * فروبردم آن را به سان صدف
140
چو از شهر يك سر برون آمدند / * همه غرق در موج خون آمدند
141
چو بشنيد شاه جهان كدخداى / * برنجيد از جوجى و جاغداى
142
چو فرمان شنيدند هردو پسر / * هراسان شدند از خطاب پدر
142
چو كردند گرم آتش رزم را / * فكندند باروى خوارزم را
142