چو فارغ شد از لشكر آراستن / * ميان بست بر جنگ و كين خواستن
69
چو كردند بخش الجه بر يكدگر / * برفتند شادان از آن بوموبر
69
چو آن سال زاد آن خجسته پسر / * كه آمد زمان تموچين به سر
71
چو بَدخواه غافل ز تقدير بود / * همه كار او مكر و تزوير بود
73
چو ابر و هوا درهم آميختند / * چو باران ز تن خون فروريختند
76
چو ايشان فشردند بر جاى پاى / * تموچين به ايشان رها كرد جاى
76
چو اطراف ناور علفزار بود / * بدان جاى خرّم توقف نمود
78
چو سرسبزيت داد يزدان پاك / * ترا از سياهى دشمن چه باك
80
چو گفتِ قراچار نويان شنيد / * پسنديد و او نيز آن راى ديد
80
چو بشنيد از خشم و كين بىدرنگ / * چو شير ژيان كرد آهنگ جنگ
81
چو ابر سر كوه كردى درنگ / * نسازند شاهان نهالى ز سنگ
82
چو تايانگ خان زخم بسيار داشت
82
چو مىميرد اين پادشاه از جفا / * چنان بهتر آيد ز راه وفا
82
چو از كار مركيت پرداخت شاه / * به اقليم تنگت سپه تاخت شاه
83
چو با شير ، آهو نبرد آورد / * بسا دل كه با خود به درد آورد
85
چو بختش به فيروزى اميّد داد / * هم آنگه به ملك ختا رو نهاد
87
چو كردند بر شاه عرض آنچه بود / * شهنشه به قنغور پژوهش نمود
89
چو بشنيد چنگيز خان گفت زه / * كسى زين سخنها نگفته است به
89
چو سردارشان نيست سرگشتهاند / * سراسيمه و بخت برگشتهاند
97
چو چنگيز خان در ديار ختاست / * همه كار ايشان توان كرد راست
97
چو باشد برم لشكر نايمان / * شود ايمن اين كشور اندر ميان
97
چو عاجز شد آن بىخبر از جواب / * نبى را به بد كرد حاشا خطاب
104
چو يزدان جهان را به ما هردو داد / * بياراست بايد به احسان و داد
108
چو ما دوست باشيم با يكدگر / * بود راهها ايمن از شور و شر
108
چو از داد آباد گردد زمين / * همه خلق بر ما كنند آفرين
108
چو دشمن به پاى خود آيد به دام / * نداند كسى خون و مالش حرام
111