جهانجوى مىشد چو غرّنده شير / * جهنده هژبرى شكارى به زير
769
جهانجوى با سروران راى زد / * به موج اندرآمد محيط خرد
1014
جهان چو از تخت شد سوى زين / * بجنبيد گفتى سراسر زمين
1045
جهاندار سلطان صاحبقران / * جوانبخت و داراى كشورستان
19
جهاندار ايران و توران زمين / * كه داد اين جهانش جهان آفرين
164
جهاندار از آن بىبها گوهران / * بياراست گوش همه سروران
168
جهاندار قبلا همىداشت ننگ / * كه در شهر آلتان گزيند درنگ
178
جهاندار پيلافكن شيردل / * ز ابر كفش گشته دريا خجل
206
جهاندار عادل كه در عهد او / * درآمد دگر آب دولت بجو
218
جهاندار جمقدر گردون شكوه / * قيامت نهيب ستاره گروه
264
جهاندار صاحبقران كامران / * به نيروى دولت به بخت جوان
438
جهاندار چون لشكر آماده گشت / * برآمد به اسب و درآمد به دشت
644
جهاندار و آن جيش نصرت قرين / * گزيدند منزل به خُلمگزين
868
جهاندار گفتش كه بيدار باش / * به داد و دهش كوش و در كار باش
1015
جهاندار جوانبخت جهانگير / * كه از بختش جوان شد عالم پير
1151
جهاندار دريا دل دادگر / * كزو گشت پيدا به گيتى هنر
1156
جهاندار با داد چون گشت جفت / * پى او زمانه نيارد نهفت
1221
جهاندار ابو الفتح فيروز بخت / * كه مهر و سپهرش سزد تاج و تخت
1342
جهاندارش از لطف ، دربر گرفت / * ببوسيد روى و سخن درگرفت
630
جهاندارش فراوان آفرين خواند / * دعايش بر زبان مرحمت راند
646
جهاندارى كه گوى دولت او برد / * سليمان قدر و زو مورى نيازُرد
239
جهانگير ، صاحبقران ، سرفراز / * به ايران زمين لشكر آورد باز
512
جهانى گرفتند پروردنش / * برآمد به ناز و بزرگى تنش
470
جهانى كه نام وى ارگنج بود / * پر از دُرّ و گوهر يكى گنج بود
482
جهانى به شادى شد آراسته / * همه بوم پرزيور و خواسته
634
جهانى پرآغشته در خاك و خون / * يكى بىسر و ديگرى سرنگون
717