تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( فارسى ) — صفحة 1582

مساهمون:

ص١٥٨٢
به نفس شريف خود آنجا رسيد / * به گيتىستانى چو لشكر كشيد
230
به هرجا سپاهش توجه نمود / * نخست آن زمين نعل اسبش بسود
231
به هرجا رسيد و به هرسو گذشت / * به تأييد دادار ، فيروز گشت
231
به نيروى مردى و فرهنگ خويش / * به گردون برافراشت اورنگ خويش
231
به كوه ار زِ كين سايه انداختى / * چو يخ پيش خورشيد بگداختى
231
به خشم ار سوى چرخ كردى نگاه / * شدى تيره رخسارِ خورشيد و ماه
231
به هركس كه روزى عطايش رسيد / * دگر نسل او روى حاجت نديد
231
به عهد همايون آن دادگر / * به عالم نماند از تباهى اثر
232
به بومى كه باران عدلش بشست / * دگرباره خار جفايى نرُست
232
به جان معتقد بود سادات را / * همان اهل تقوى و طاعات را
232
به سوى مزار بزرگان دين / * به اخلاص رفتى ز راه يقين
232
به سوز دل و آب چشم از خدا / * طلب داشتى حاجت خويش را
232
به بالاى قدرش قباى ثنا / * چو تنگ است و كوته به وقت ادا
233
به تاج و به تختش جهان تازه باد / * سر خصم او تاجِ دروازه باد
235
به الماس فكرت ، گهر سفته شد / * سخن بين كه در پرده چون گفته شد
237
به ناز ، دايهء بختش به بر درآورده / * به شير كام ز پستان لطف پرورده
238
به بازى اگر تيزش آهنگ بود / * حديثش ز ديهيم و اورنگ بود
238
به آيين فرماندهى داشت ميل / * شدندى برش كودكان ، خيل‌خيل
238
به جِدّ بود ماننده بازىِ او / * به بازى نبد سرفرازىِ او
238
به آلات پيكار و ساز نبرد / * به گردنده گردون برآورد گرد
253
به رايى لشكرى را بشكنى پشت / * به شمشيرى يكى تا صد توان كشت
263
به جايى كه كار اندر آيد به تنگ / * جگر بايد آنجا و لختى درنگ
264
به هنگام تدبير يك راى نيك / * به از صد سپاهى چو درياىِ ريگ
264
به گَهِ وقفه يك‌به‌يك صف دار / * به گه حمله سربه‌سر صف در
267
به‌سان دريا ليكن به حمله صاعقه فعل / * كه ديد هرگز درياى صاعقه كردار
269
به بخششِ كفِ او ساعتى وفا نكند / * اگر ستاره درم گردد و فلك ضرّاب
282