بزم مردان عرصهء رزم است و عشرت دار و گير / * باده خون دشمن و جام دمادم تيغ و تير
355
بزم دو جمشيد مقامى كه ديد / * جاى دو شمشير نيامى كه ديد
384
بزمى از روضهء جنان خوشتر / * ساقى و باده ، حورى و كوثر
1163
بزن گوى دولت كه ميدان تراست / * خداى جهان را چنين است خواست
390
بس پيل مست را كه نهيبش فروشكست / * بس شير شرزه را كه شكوهش شكار كرد
906
بسا رخنه كه اصل مُحكمىهاست / * بسا اندُه كه در وى خُرّمىهاست
311
بسا قفلا كه بندش ناپديد است / * چو وا بينى نه قفل است آن كليد است
311
بسا شمع روشن كه دودى نداشت / * نمودم به دارا و سودى نداشت
373
« بسا لطيفه كه در ضمن نامرادىهاست »
720
بسا مستحقّ عطاى جزيل / * كه فايز نشد جز به حظّى قليل
1335
بساتين او بر كنار فرات / * نمودار فردوس و آب حيات
1126
بسازم با دعا و آن هست كارم / * كه آن را چاره اخلاص است و دارم
1151
بسازيم در رهگذرشان كمين / * بريزيم خون يكايك به كين
62
بسازيم رزمى به روز ستيز / * كز آن بازگويند تا رستخيز
1051
بساط سبزه چون جان خردمند / * هواى معتدل چون مهر فرزند
671
بسان چراغى كه گاه عدم / * برافروزد و برفرازد علم
130
بستان به نيكويى شده چون روى دلبران / * گل در ميان شكفته و گشته كنار سبز
847
بس كه با خاك شد آميخته خون تا دم حشر / * بجز از لاله از آن گل ندمد هيچ گياه
541
بسى كرده بودند نامآورى / * پدر را مدد داده در داورى
52
بسى زرّ و مال و بسى چارپاى / * ز بهر شما مانده است او به جاى
53
بسى كوه در كوه پيوسته بود / * در او راه آمد شدن بسته بود
56
بسى پادشاه جهان جوى را / * بسى آفتاب سخنگوى را
69
بسى را بكشت و بسى را گرفت / * خردمند ازين كار مانده شگفت
78
بسى گنجها هست پُر مال و زر / * به بُردن چه فرمان دهد تا جور
89
بسى كز پى دفع آن ناسزا / * ز هامون به گردون برآمد دعا
113
بسى گفت بر مرد و بىكاهلى / * به لشكر شدند از سر يكدلى
142