برفتند يكسر همه با نثار / * ثناخوان و شادان بر شهريار
677
برفتند از ايرانيان هركه زيست / * بر آن زندگى بر ببايد گريست
716
برنجيد و گفتا كسى را كه زن / * بزايد چرا بازماند ز من
51
برو گرد شد لشكر نايمان / * كه بودند هريك به جايى نهان
97
برو آفرين كرد و گفت از پدر / * بدينسان نزايد به گيتى پسر
159
برو وز من بگو پيش اروس خان / * ز باران مرغ آبى را مترسان
464
برو دشمنان را چنان كن ادب / * كه يابند امان ديگران را غضب
510
برومند باد آن همايون درخت / * كه در سايهء او توان بر درخت
981
برون جسته تير از كمين كمان / * شده مرگ را راهبر سوى جان
776
برون جستند بازان سبكخيز / * به خون صيد كرده چنگ را تيز
975
برون تاخت آن شاه زرّين علم / * شبش ريخت بر تاج مشك و درم
1312
برونش خدا آفريده چنان / * درونش ز آب و علف چون جنان
56
برهنه به كوهى بود مسكنش / * ز گرما و سرما نخستين تنش
84
بَرى ابر از گسستن آسمانوار / * گهى كافور بيز و گه گهربار
1280
بريده دل از جان اميد از جهان / * گشاده يكايك به پوزش زبان
1018
بَريشمزن ره عُشّاق مىزد / * صلاى عيش در آفاق مىزد
674
بُزان سخنگوى با شاخ زر / * روان گشته اندر پى يكدگر
1262
بزد بركه زانو و كاسه گرفت / * ز جاهش فلك ماند اندر شگفت
176
بزد زانو و پيشكشها كشيد / * به حدّى كه دستش به آن مىرسيد
751
بزد آه و شد زان خبر بىخبر / * بيفتاد بر خاك و پرخاك سر
1193
بزرگ كردهء او را فلك نبيند خُرد / * عزيز كردهء او را جهان ندارد خوار
229
بزرگان آن قوم را كرد خورد / * همه خان و مانشان به غارت ببرد
70
بزرگان بلخش دويدند پيش / * بسى پيشكشها كشيدند پيش
141
بزرگان شهر آگهى يافتند / * سوى رايت شاه بشتافتند
684
بزرگان لشكر پس پشت او / * جهان آمده پاك در مشت او
729
بزرگيت بايد ، بدين درس رِس / * به ياد بزرگان برآور نفس
946