از صحبت بد بدتر ، همصحبت بد باشد / * وين نكته يقين داند آن را كه خرد باشد
409
از بس پرند چينى و ديباى زرنگار / * از كثرت جواهر و دينار بىشمار
436
از جوهر بد همه تباهى خيزد / * شور و شر و افساد و مناهى خيزد
452
از كران تا كران فروبسته
465
از انديشهء دل ، سبكپوىتر / * ز راى خردمند رهجوىتر
467
از سنان نيزههاشان در خطر روى سماك / * وز گزند نعل اسپان رخنه بر پشت سمك
477
از زمين سر كشيده سوى سما / * گشته نام شريفش « آقسرا »
484
از صف لشكر فكنده جنبش اندر دشت و كوه / * وز تف خنجر فكنده جوشش اندر بحر و بر
522
« از شاه يك اشارت وز ما به سر دويدن »
555
از باد حمله آتش حرب اشتعال يافت / * تُرك اجل به غارت جانها مجال يافت
592
از بس كه كشته گشت خلايق در آن مصاف / * مرگ از پُرىِّ مرده ز خويش انفعال يافت
592
از امروز كارى به فردا ممان / * چه دانى كه فردا چه گردد زمان
612
از آواز اسپان و گرد سپاه / * نه خورشيد تابنده پيدا نه ماه
614
از آوازهء شاه صاحبقران / * فروريخت از هم سپاهى گران
615
از اينها نباشد به نزد لبيب / * ز اقبال صاحبقرانى غريب
615
از بيم تكسرش جهان مىلرزيد / * وز لفظ ملالتش زبان مىلرزيد
638
از بستر غم كه جاى بدخواه تو باد / * برخيز سبك ، ور نه جهان برخيزد
638
از نسيم گلشن دولت معطر گشت مُلك / * وز فروغ كوكب نصرت منوّر شد جهان
694
از آن برف سر در جهان داشته / * دَره تاگريوه شد انباشته
694
از هر طرف سپاه شهنشاه دادگر / * بازآمدند در كنف نصرت و ظفر
703
از يمن عدلپرورى شاه دادگر / * ماهى در آب و مرغ هوا گشته بهرهور
736
از بلنديش فرق نتوان كرد / * آتش ديدهبان ز نور زحل
740
از آن باره چندى ز دزدان دون / * فتادند چون بخت خود سرنگون
745
از آن پيل بالا گِل تيره جوش / * ز اسپان نبودى برون غير گوش
758
از آن مژده شه شادمان شد عظيم / * به شكرانه بسيار زر داد و سيم
785
از آنجا به رفتن علم برفراخت / * به آهنگ نصرت نوايى بساخت
800