كمر كهكشان سپهر مهى * كله برج خورشيد فرماندهى
قبايش حريم كمال و جمال * سراپردهء رحمت ذو الجلال
همه خلق و خلقش مُعّرا ز عيب * دل روشن آيينهء سرّ غيب
كَفَش نيل و شيراز ازو رشك مصر * و زين رشك ، نيلى روان زاشك مصر
چو ياد آورم هرچه در عهد اوست * چو آثار عدلش سراسر نكوست
كمالى كزو يافت تيغ و قلم * ز « رستم » نيامد ز « ياقوت » هم
ز كلكش چو خواهم كه رانم كلام * زبانم شود شق ز هول مقام
ز تيغش سخن چون بِمانَد سليم * كه از فكرش انديشه گردد دو نيم
به اقبالش اين توأمان گزين * به گوهر گرفته زمان و زمين
دو دريانشين از كف رادِ شاه * ز موج فتن مُلك و دين را پناه
يكى جانستان و يكى دلنواز * يكى فتنهسوز و يكى چارهساز
يكى كوثر مُلك ازو گشته صاف * يكى حورى وحى را حُلّهباف
يكى دشمنان را دليل اجل * يكى دوستان را كفيل امل
از آن يك ، مبانى شرع استوار * و زين يك ، رسوم هنر آشكار
از آن گشته بهرام را زَهره آب * و زين نيز هست از خجالت خراب
چو ثعبان تيغش زند دم ز كين * شود قطع عِقد شهور و سنين
چو ريحان كلكش خطآراى شد * خرد را ز حيرت دل از جاى شد
ز لطف خط « 1 » الحق به شرم اندرم * كه با قهر تيغش ستايم به هم
ولى هرچه زان دست باشد خوش است * كه گر قصد جان مىكند دلكش است
عجب ز آهنى گيتى آراسته * به نى روضهء وحى پيراسته
از آن آهن آثار نصرت عيان * و زين نى مزيّن زمين و زمان
نى خامه اين و نى نيزه را * ز سرچشمهء فتح نشو و نما
نهالى است در گلشن مملكت * كه در سايهاش پرورد معدلت
چو در موسم كين بهار آورد * سر دشمن ملك بار آورد
هامش
( 1 ) . ع : حق .