و ليكن ز قهرش چو گويم سخن * روان عزم رفتن كند جان ز تن
ز رزمش نيارم زدن هيچ دم * هراسم كه عالم برآيد به هم
چو درياى هيجا درآيد به شور * دلاور كند قصد ترتيب قور
ز حفظ الهى بود جوشنش * كند بَگترى پيرهن بر تنش
دعاى خلايق ز كِه تا به مِه * زده حلقه گِردش به جاى زره
ز نصرت كلاه و ز تأييد خود * نگهبان خداى فراز و فرود
به جنگ ار بُوَد حاجت اينست ساز * ولى خود به جنگش نيفتد نياز
خلافش بود زهر و هركس كه خَورد * نيابد زمان تا به روز نبرد
سعادت امان كى دهد خصم را * كه روى آورد سوى دشت وغا
و گر زنده ماند به فرض محال * محال است او را خيال جدال
گرفتم كه باشد جهانى سپاه * به تنها نهد رو به آوردگاه
كه آنجا تواند مقابل شدن ؟ * و گر پر ز رستم شود انجمن
گر افراسياب است ار اسفنديار * چه خوانم ورا نزد اين كامگار
گر از روبه و شير سازم مثل * خرد بر دماغم نهد صد خلل
همان به كزين رزم جويم گريز * كه سر بازد آن كس كه ورزد ستيز
به بزمش گرايم كه هنگام بار * جهانى است پرحشمت و اقتدار
سلاطين به خدمت كمر در ميان * درافكنده خود را فلك در ميان
فضاى هوا جمله تاج و كلاه * بسيط زمين پر ز خيل و سپاه
ز اشراف و اطراف هر سو گروه * ز گردنكشان ، صحن گيتى ستوه
ز حكام هر مرز نزديك و دور * شده بسته ره بر صبا و دَبور
چو گردون بسى گِرد عالم شتافت * به اين ساز و آيين محلّى نيافت
روان چشم بد را در آتش فكند * ثريّا مهيّا كفى از سپند
سپندِ چنان مجلس دلنواز * دل اهل راز است و آتش نياز
ملازم فنون كمال و هنر * در آينده اقبال و فتح و ظفر
نديمان محرم حيا و وقار * ز استادگان ، دولت پايدار
ظفرنامه ( فارسى ) — صفحة 1345
مساهمون: شرف الدين على يزدى
ص١٣٤٥