به رأى آفتاب و به بخشِش سحاب * به كف كامبخش و به دل كامياب
به ديدار مهر و به رتبت سپهر * سليمان مكان و منوچهر چهر
ملوك اقتدارِ ملايك سِيَر * مبارك لقاى همايون اثر
مغيث حق و مُلك و دنيا و دين * فلك را جز اين نيست نقش نگين
جهاندار ابو الفتح فيروز بخت * كه مهر و سپهرش سزد تاج و تخت
به ذكر لقب عالم افروختم * بسى دولت از كنيت اندوختم
ولى گوهر نام فرخنده فال * نگنجد در اين بحر اندك مجال
دهم شرح حالى كه دانا از آن * روان اسم عالى كند حرز جان
ز ديهيم سلطان شدم كامياب * كه دى ابر شد افسر آفتاب
ستوده سَمِىّ خليل إله * به سلطانى ارزانى تخت و گاه
به رمز ارچه از نام دادم نشان * به وقت ثنا ماندهام بىزبان
چو وصفش ز انديشه برتر بود * سخن هرچه گويم نه درخور بود
چنين آفتابى ز اوج سرير * نتابيد تا چرخ دارد مسير
چنين سروى از جويبار ظفر * نباليد و مثلش نبالد دگر
گسسته نشد فيض جانآفرين * ولى نيست ممكن وجودى چنين
به اين دانش و داد و آيين و فر * گمانم نباشد كه باشد بشر
و زين روشنم شد كه قوم مسيح * كجا كردهاند اين خطاى صريح
ندانند كان را كه حق برگزيد * ازو آيد آثار قدرت پديد
سپاس آن خدا را كه در يك وجود * كمالات عالم سراسر نمود
دلش بحر و در بحر موج كرم * جواهر لآلى ز سر تا قدم
كفش ابر و در ابر باران جود * ز باران شده سبز باغ وجود
ضميرش ز الهام تلقين نيوش * زبان ، ترجمان پيام سروش
جبين مطلع آفتاب جلال * برى آفتابش ز نقص زوال
لبش در سخن چشمهء نوش علم * خموشيش پيرايهء عفو و حلم
نظر عين لطف و ز لطفش روان * حياتى ز نو در تن انس و جان
ظفرنامه ( فارسى ) — صفحة 1342
مساهمون: شرف الدين على يزدى
ص١٣٤٢