نسيم ظفر ميوه ريزد ز بار * نثار سم مركب شهريار
چه مركب كه آن تند فرخندهفر * در انديشه چون بگذرد بىخبر
رسيدن به آن نايد از فكر من * به دولت سپارم عنان سخن
به دولت ز دولت توان گفت باز * درين معنى از وى توان جست راز
سعادت مجسم شده زير زين * ز فتح مبينش بياض جبين
سُمش خيل اقبال را راهبر * خجسته پيَش رهنماى ظفر
ز گرد سمش گر كشد سرمه كور * شب تيره بيند پى پاى مور
ز تاب و توانش تو گويى ببست * ز چستى و چالاكيش پا و دست
به هيكل چو فيل و به هيبت هژبر * به پستى چو سيل و به بالا چو ابر
هماى است و عنقا به فرّ و شكوه * به دريا چو كشتى به هامون چو كوه
گه شيهه رعد و گه پويه برق * به يك تاختن طى كند غرب و شرق
ز آسيب گوش و سُمَش گاه تك * نشان بر رخ ماه و پشت سمك
تشبّه به نعلش چو جويد قمر * به ماهى رود راه يك ساله خَور
تنش جمله قوّت سرش پر ز هوش * به تك تير و پيكان فسان « 1 » داده گوش
كند گوش پيكان و شيهه صفير * چو پيكان بود در روش نيش تير
هر آنجا كه در خاطر آرد سوار * كند پيش از انديشه ز آنجا گذار
به گاه جُوَش خوشهء آسمان * برد رشك بر كِشتهء جوفشان
سَئيسَش چو آب آورد گاهگاه * گهى سطل باشد گهى دسته ماه
ركابش همه تن دهان است و بس * چو گردون كه پابوس دارد هوس
عنان را عجب دولتى داده دست * كه دارد به بحر كرامت نشست
دوالى ز دولت قرين مراد * به اقبال دريا نگهبانِ باد
جز اين در حق زين ندانم صواب * دو پيكر كه تابد در او آفتاب
جهان روشن از فيض انوار او * در خير و شر صلح و پيكار او
ز لطفش توان شمّهاى بازگفت * به تأييد رحمت دُرى چند سُفت
هامش
( 1 ) . الف ، ع : نشان .