تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( فارسى ) — صفحة 1330

مساهمون:

ص١٣٣٠
مشترى از اوج رفعت رفته در برج زوال * چرخ هشتم گشته چون قدّ هلال از غم دو تاه پنجهء ماتم شكسته نيزهء مريخ را * مهر را چرخ فلك افكنده چون يوسف به چاه دف شكسته زهره و تير از كمان افتاده دور * قدسيان كرده سياه آيينهء مه را به آه چرخ كرده كوچهء سيمين ز راه كهكشان * خيل انجم كرده در گردن نمدهاى سياه صبح غرق خون شده هر دم گريبان مىدريد * ماه هر ساعت ز گردون بر زمين مىزد كلاه با هزار انديشه از پير خرد كردم سؤال * سر برآورد و به زارى كرد سوى من نگاه گفت روز ماتم شاه سليمان رفعت است * شهريار مُلك و ملت خسرو گردون‌پناه آن جهانگيرى كه روز داورى انصاف او * دست بسته ظلم را دادى به دست دادخواه شاه دين ، تيمور نويان ، آن سرافرازى كه شد * عالمش زير نگين بىمنّت خيل و سياه گاه تدبير امور ملكدارى عقل كل * پيش راى انورش مىكرد عرضِ اشتباه گر دو عالم پرسپاه خصم بودى غم نداشت * كى بيفتد آن‌كه حفظ ايزدش دارد نگاه هيبت عدلش چنان كاندر بسيط روزگار * كهربا از بيم دائم بر حذر بودى ز كاه توسنش گاه جهانگيرى چو در سير آمدى * عرصهء نُه طارمش بودى كم از يكروزه راه آن ملك خويى كه هرگز دشمن صدساله را * مىنرفت از بيم عفوش بر زبان نام گناه عاقبت در خاك رفت از اوج تخت سرورى * تا كند پيش از هم تدبير ملك آن سرى
* * *
لشكر آخر گشت و گردان بازگشتند از سفر * اى سپهر از شهسوار خود كجا يابم خبر شهسوران روز و شب سرگشته در ميدان غم * در فراق او به جاى گوى مىبازند سر بىفروغ فرق ميمون و ميان نازكش * خاك بر سر كرد تاج و حلقه شد بر خود كمر تير بشكست و كمان را ماند پى بر استخوان * تا قيامت هردو افتادند دور از يكدگر خنجر مصرى ز ماتم كرده پيراهن سياه * مىخورد هر دم به جاى آب ، خوناب جگر بارگه ويران شد و خيمه گريبان چاك زد * چتر و خرگه شد چو اجرام فلك زير و زبر مو پريشان كرد توق و نيزه را بشكست بند * تيغ شد بىآب و تيرِ محنت آمد بر سپر روز و شب در نالهء زارند باهم كوس و ناى * چاكران را مىدهند از ماتم سلطان خبر داشتند ارباب دولت ديده بر راه اميد * كز ختا آيد ز خسرو مژدهء فتح و ظفر
ظفرنامه ( فارسى ) — صفحة 1330 | شرف الدين على يزدى / سيد سعيد مير محمد صادق و عبدالحسين نوايى