مشترى از اوج رفعت رفته در برج زوال * چرخ هشتم گشته چون قدّ هلال از غم دو تاه
پنجهء ماتم شكسته نيزهء مريخ را * مهر را چرخ فلك افكنده چون يوسف به چاه
دف شكسته زهره و تير از كمان افتاده دور * قدسيان كرده سياه آيينهء مه را به آه
چرخ كرده كوچهء سيمين ز راه كهكشان * خيل انجم كرده در گردن نمدهاى سياه
صبح غرق خون شده هر دم گريبان مىدريد * ماه هر ساعت ز گردون بر زمين مىزد كلاه
با هزار انديشه از پير خرد كردم سؤال * سر برآورد و به زارى كرد سوى من نگاه
گفت روز ماتم شاه سليمان رفعت است * شهريار مُلك و ملت خسرو گردونپناه
آن جهانگيرى كه روز داورى انصاف او * دست بسته ظلم را دادى به دست دادخواه
شاه دين ، تيمور نويان ، آن سرافرازى كه شد * عالمش زير نگين بىمنّت خيل و سياه
گاه تدبير امور ملكدارى عقل كل * پيش راى انورش مىكرد عرضِ اشتباه
گر دو عالم پرسپاه خصم بودى غم نداشت * كى بيفتد آنكه حفظ ايزدش دارد نگاه
هيبت عدلش چنان كاندر بسيط روزگار * كهربا از بيم دائم بر حذر بودى ز كاه
توسنش گاه جهانگيرى چو در سير آمدى * عرصهء نُه طارمش بودى كم از يكروزه راه
آن ملك خويى كه هرگز دشمن صدساله را * مىنرفت از بيم عفوش بر زبان نام گناه
عاقبت در خاك رفت از اوج تخت سرورى * تا كند پيش از هم تدبير ملك آن سرى
* * *
لشكر آخر گشت و گردان بازگشتند از سفر * اى سپهر از شهسوار خود كجا يابم خبر
شهسوران روز و شب سرگشته در ميدان غم * در فراق او به جاى گوى مىبازند سر
بىفروغ فرق ميمون و ميان نازكش * خاك بر سر كرد تاج و حلقه شد بر خود كمر
تير بشكست و كمان را ماند پى بر استخوان * تا قيامت هردو افتادند دور از يكدگر
خنجر مصرى ز ماتم كرده پيراهن سياه * مىخورد هر دم به جاى آب ، خوناب جگر
بارگه ويران شد و خيمه گريبان چاك زد * چتر و خرگه شد چو اجرام فلك زير و زبر
مو پريشان كرد توق و نيزه را بشكست بند * تيغ شد بىآب و تيرِ محنت آمد بر سپر
روز و شب در نالهء زارند باهم كوس و ناى * چاكران را مىدهند از ماتم سلطان خبر
داشتند ارباب دولت ديده بر راه اميد * كز ختا آيد ز خسرو مژدهء فتح و ظفر