مكان ، اميرزاده الغ بيگ و اميرزاده ابراهيم سلطان كه اعزّ اولاد و اسباط نسبت با حضرت صاحبقران ، ايشان بودند ،
[ نظم ]
چو گيتى كه روشن به مهر است و ماه * به اين هردو روشنروان بود شاه
يكى چشم شه روشن از روى او * يكى روى جان و دلش سوى او
يكى از دل و جان به او مشتغل * يكى راحت جان و آرام دل
يكى حامى تخت فرقدمقام * يكى وارث دولت بر دوام
يكى مركز ملك ازو استوار * يكى نام ازو زنده و پايدار
حضرات عاليات را وداع كردند ؛ و ريش مصيبت جهانسوز را نيش مفارقت و هجران محنتاندوز از نو بخراشيد ، چه اثر واقعهء جانگداز در آن روز تمام به ظهور پيوست ، كه خواتين و شاهزادگان را به ضرورت از يكديگر جدا مىبايست شد ، حالتى روى نمود كه از تحرير آن بيم است كه آتش در خامه گيرد ، و از تقريرش انديشهء آنكه پيوند تن و جان انقطاع پذيرد . فغان و فرياد از نهاد مصيبتزدگان ناشاد برآمد و طوفان احزان اركان شكيب و قرار بلاديدگان دلافگار « 1 » از بنياد ببرد ، و به تخصيص مهد اعلى سراى ملك خانم و تومانآغا در اثناى قلق و اضطراب چندان دست تحسّر بر سر و روى زدند كه جراحات بسته ، از تازه خسته ، جوى خون روان شد ، و با سيلاب سرشك برآميخته مصدوقهء
( مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ )
« 2 » عيان گشت و بعد از جزع و فزع بسيار شاهزادگان را كنار گرفته ، به حفظ و حراست پروردگار سپردند و ايشان از علىآباد ،
[ مصراع ] « با درونى ز غير حق آزاد »
متوكّلا على اللّه ، سوار شدند ، و امير شيخ نور الدين و امير شاه ملك نطاق وفاق به دست اخلاص چست بسته ، به اتفاق در ركاب سعادت انتساب ايشان روان شدند و
هامش
( 1 ) . دلفگار .
( 2 ) . رحمن / 19 .