كسى را كه پيمان نباشد درست * بر او خلعت مردمى نيست چست
كسى كاو ندارد وفا و سپاس * سگ از وى بسى بِه ز روى قياس
جاى آن است كه دلهاى خونين از غصه پارهپاره گردد . صاحبقرانى چنان كه به حقيقت جهان را جان و عالم را مايهء امن و امان بود درگذشته است و هنوز از آن واقعه چندانى نگذشته تردامنى چند كه ايشان را تربيت آن پادشاه سعيد از خاك سياه برگرفته و به اوج مهر و ماه رسانيده ، حقوق نعم گوناگون او را پس پشت اعراض انداختهاند و دل را به كلى از عهد و پيمان او پرداخته ، اين درد چگونه توان نهفت و اين سخن كجا باز توان گفت .
[ نظم ]
جهان پادشاهى كه گردون پير * نديد و نبيند مر او را نظير
شهى گشته شاهان عالم تمام * به درگاه قدرش رهى و غلام
خديوى كه تا او نشد حكمران * نشد فاش معنى صاحبقران
ز نوع بشر تا به شمس و قمر * نكردند فرمان او را دگر
به بحر و به بر كس به خير و به شرّ * ز حكمش به مويى نپيچيد سر
چو بگذشت ازين منزل پرفريب * جهانى شده پرهراس و نهيب
وصاياى او را نكردند گوش * گروهى دد دين به دنيا فروش
شگفت اينكه ، آن زمرهء ناپسند * غلامان آن شاه دينپرورند
از آن پس كه عمرى به دوران او * نشستند بر خوان احسان او
چو از رفتنش آگهى يافتند * ز فرمان او روى برتافتند
حقّا كه از آن افعال ناپسنديده ، اگر كوه سنگين دل را شعور بودى ، زارزار بناليدى ، و اگرنه سعت رحمت حق مهلت
( وَ لكِنْ يُؤَخِّرُهُمْ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى )
« 1 » فرموده بودى ، از آسمان سنگ بباريدى . شك نداريم كه كفران نعمت جزاى آن بىباكان هر چه زودتر در كنار روزگار ايشان خواهد نهاد و اميدوارى به لطف حضرت بارى - جلّ و علا - داريم كه ما بندگان را توفيق ارزانى دارد و تا زنده باشيم حق ولىنعمت
هامش
( 1 ) . فاطر / 45 .