سعيد مغفور ولايتعهد خويش در حق او وصيت فرموده و ما جمله برآنيم ، و به تغيير و تبديل آن رضا نخواهيم داد » . « 1 » و مجموع بر اين معنى پيمان بستند ، و در آن انجمن عهدنامهاى نوشتند ، و هركس مهر خود بر آن نهاد و اميرزاده خليل سلطان « 2 » نيز به حكم ضرورت به آن رضا داد ، بىخواست ، و عهدنامه را به خط و مهر بياراست و اتلمش « 3 » را به رسالت نامزد كرده ، با عهدنامه و تحف و هدايا روانه داشتند كه او را پيش امير شيخ نور الدين و امير شاه ملك برد و از آنجا به تعجيل شتافته ، به شاهزادهء ولىعهد رساند . و اميرزاده خليل سلطان « 4 » اتلمش را هنگام توجه طلب داشت و گفت اميرزاده پير محمد را نيازمندى ما عرضه داشته ، بگوى كه : « ما به اخلاص هواخواه شماييم ، و برحسب وصيت صاحبقران سعيد ، شما را قائممقام آن حضرت مىدانيم » . بنابر مصلحت وقت « 5 » اين سخن به زبان مىگفت ، و همگى دل و جانش مستغرق هواى سلطنت و سوداى جهانبانى بود ، و بعضى امرا نيز با انديشهء اندرونى او همراه بودند و جمعى كه اسم و رسمى نداشتند و از نو پيش او راه يافته ، به آرزوى امارت و بزرگى گاهوبيگاه شعلهء سوداى او را به دم وسوسه و فريب تيز مىكردند ، كه اين دنياست « و من غلب سّلب » 365 ، هركه غالب شد ربود ، فرصت غنيمت مىبايد دانست « 6 » و بىتوقف ، عزم سمرقند كردن و به شهر درآمده ، بر تخت پادشاهى نشستن و گنجها را سر باز كرده ، به عطا و بخشش خاص و عام را چاكر و غلام خود ساختن ، كه « الانسان عبيد الاحسان » و به چستى كار از پيش بردن كه چنين كارها به سستى و درنگ برنيايد و مثل اين فرصتى به قرنها دست ندهد و اگر فوت شود بازيافت آن از قبيل محالات است .
[ نظم ]
چه خوش گفت داناى روشنروان * كه بادا مقامش رياض جنان
كه از وقت هر كار غافل مشو * كه هر كارى آمد به وقتى گرو
366 و چون از تواتر سماع امثال اين كلمات ، داعيهء شاهزاده استيلا يافت ، اسبان و
هامش
( 1 ) . الف : - داد .
( 2 ) . الف : - سلطان .
( 3 ) . الف : اتكمش .
( 4 ) . الف : - سلطان .
( 5 ) . الف : - وقت .
( 6 ) . الف : داشت ؛ ع : شمرد .