شدند . و چون اميرزاده خليل سلطان از اين احوال آگاهى يافت به كنار آب آمد و بفرمود كه جسر بريده را به جا بستند و روز ديگر با تمام لشكر از پل بگذشت و امير برندق چون به حوالى دوآبه رسيد ، جلال باورچى - كه هنگام مراجعت امير شاه ملك از سمرقند از قيتول حضرات و شاهزادگان گريخته پيش اميرزاده خليل سلطان مىرفت - در آنجا به او دوچار خورد و قصهء رفتن امير شاه ملك به سمرقند ، و راه ندادن ارغون شاه او را به شهر با او بگفت . امير برندق چون به سلوك منهج صواب موفق نبود ، از استماع آن خبر ديگرگونه گشت ، و از قصور همت به نوك خارى كه در پاى اميدش خليد ، روى طلب از صوب صلاح بگردانيد ، و از نقض عهد كه نه شيمهء نفوس ارجمند والاگوهر است ، باك نداشته از همانجا بازگرديد و متوجه اميرزاده خليل سلطان شد . و رستم طغاى بوغا از او تخلّف نموده ، در علىآباد به عزّ تلاقى شاهزادگان مستسعد شد و خبر بازگشتن امير برندق عرضه داشت . و چون امير برندق خجلت زده و شرمسار به اميرزاده خليل سلطان رسيد ، زبان ضراعت به عذرخواهى برگشاد و بيعت با او تازه كرده ، آن را به ايمان مغلّظه مؤكّد گردانيد و شاهزاده با اتباع خويش از عهدنامهاى كه در باب متابعت اميرزاده پير محمد نوشته بودند و مهرها بر آن نهاده و در صحبت اتلمش فرستاده ، برگشتند و آن را نابوده انگاشته ، به قصد سلطنت و تلاش مملكت روى غرور به سمرقند نهادند .
و چون اين خبر به امير شيخ نور الدين و امير شاه ملك رسيد ، حضرات عاليات را عرضه داشتند كه : « سخن مفسدان و فضولان شرير مزاج رواج يافته است و باز ميران به اميرزاده خليل سلطان بيعت از سر گرفتهاند و عهدى كه قلمى كرده بودند و مهر خود بر آن نهاده ، شكستهاند و به اتفاق متوجه سمرقند شده ،
[ نظم ]
كسى را كه سست است پيمان او * به مردى مردان كه مردش مگو
مخوان هيچ پيمانشكن را تو مرد * ز بدعهد بگريز و گِردش مگرد