قبول افتد و رأى بر سخن ايشان قرار گرفت . و امير شيخ نور الدين همان روز سهشنبه كه غرّهء ماه مبارك رمضان بود ، پاى عزم به ركاب استعجال درآورده روان شد و چون به دروازهء چهار راهه رسيد و به حكم وقت زبان مدارا گشاده ، اندرونيان را به انواع نصيحت كرد ، مفيد نيفتاد و بر همان جواب اصرار نمودند كه با امير شاه ملك گفته بودند . امير شيخ نور الدين از اسب فرود آمد و پياده از فول « 1 » بگذشت ، و به در دروازه بايستاد ، كه بازيچه قضيهاى نيست كه در ميان است ، مرا تنها به اندرون گذاريد ، تا به حضور سخن كنيم ، و صلاح و فساد اين كار نيك باز بينيم تا در آخر ندامت نبايد كشيد ، و هرچند در آن باب مبالغهها كرد به جايى نرسيد ،
[ نظم ]
نصيحت نخواهد شنيد آنكه هست * ز جام مى عشوهء دهر مست
ز باران گلستان پر از گل شود * چمن پر رياحين سنبل شود
ولى شوره گردد پر از خار و خس * كه نفعى نبيند از آن هيچكس
ز بوى گل آن كس شود خوشمشام * كه نَبوَد دماغش به رنج « 2 » زكام
و چون سخن در ايشان اثر نمىكرد ، امير شيخ نور الدين به ضرورت سوار شد و به علىآباد مراجعت نمود ، و كيفيت حال را پيش شاهزادگان و حضرات عاليات مشروح بازراند .
تتمهء داستان امير برندق كه به تاشكنت رفته بود
گفته شد كه امير برندق در آقسولات با امير شيخ نور الدين و امير شاه ملك در باب قبول وصيت و تمشيت آن پيمان بست و با نوشتهها و پيغام « 3 » ايشان متوجه تاشكنت گشت و چون به امراى بزرگ رسيد و نوشتهها برسانيد و پيغام بگزارد ، ايشان را از بيعتى كه با اميرزاده خليل سلطان كرده بودند ، پشيمانى عظيم روى نمود و سخنان كه امرا نوشته بودند و پيغام كرده ، همه را مسلّم داشتند و تصديق نمودند و به اتفاق ، زبان اذعان برگشادند كه : « تاج و سرير آن كس را رسد ، كه صاحبقران
هامش
( 1 ) . الف : پل .
( 2 ) . ع : به رنگ .
( 3 ) . الف : پيغان .