پشيمان شوى آخر از كار خويش * دلت گردد از جور ايام ريش
از آن پس كه آيد به كارت گزند * پشيمان شدن كى بود سودمند
ذكر فرستادن مكتوب به امرا كه در تاشكنت بودند
چون خبر بيعت امرا و سرداران - كه در تاشكنت بودند - به اميرزاده خليل سلطان ، در اثناى راه به خواتين و شاهزادگان و امير شيخ نور الدين و امير شاه ملك رسيد ، مكتوبى بر سبيل تعيير و سرزنش با ايشان نوشتند . مضمونش آنكه : « صاحبقران سعيد مغفور هنگام وصيت مقرر فرموده كه ولىعهد و قائممقام او اميرزاده پير محمد جهانگير باشد و بر اين معنى از ما عهد ستده و سوگند داده كه روى از متابعت و مطاوعت او نگردانيم ، و ما بر همان پيمانيم و قطعا از آن نخواهيم گشت .
[ نظم ]
نسازيم فرمان شه را دگر * ز حكم مطاعش نپيچيم سر
ز ما تا نگردد جدا جان ما * نيابد خلل عهد و پيمان ما
و آنچه شما پيش گرفتهايد ، خلاف فرمودهء آن حضرت است ، و در واقع از شما بغايت و بديع است كه از سخن و صوابديد ولىنعمت خويش - و آنگاه چه ولى نعمت « 1 » - عدول جوييد و از آن تجاوز كنيد .
[ نظم ]
خلاف وصاياى شاه از شما * بغايت غريب است و بس ناسزا
حقوقى كه شه راست نشناختيد * به بازى اول دغا باختيد
كسى را كه در دل نباشد وفا * دريغ است او را كلاه و قبا
تصور آن بود كه اگر ديگرى از اين مقوله حكايتى گويد او را بانگ برزنيد ، و به منع مشغول شويد ، ندانستيم كه از شما با كمال دانش و كاردانى امثال اين حركات
هامش
( 1 ) . ع : - خويش و آنگاه چه ولىنعمت .