داستان مخالفت اميرزاده سلطان حسين
فحواى حقيقتنماى ريبتزداى حديث قدسى حيث ورد ، « يا داود أنا اريد و أنت تريد و لا يكون الّا ما أريد » به سمع جان هوشمندان مىرساند كه تير هر تدبير كه نه از شست تقدير گشاد يابد ، هرگز به هدف مقصود نرسد . لاجرم چون در آن ولا سابقهء قضا به امضاى عزم غزاى كفّار ختاى تعلق نگرفته بود ، سعى و كوشش در آن باب اصلا سودمند نيفتاد ، با آنكه امرا بعد از وقوع حادثهء هايلهء صاحبقران سعيد اتفاق نمودند كه آن قصد را به اتمام رسانند ، به جايى نرسيد و شعبدهباز سپهربازيى برانگيخت كه آن منصوبه به كلى از هم فروريخت .
و شرح آن قصه اين است كه چون خبر وفات صاحبقران سعيد به اميرزاده سلطان حسين رسيد ، عرق بدانديشى و فتنهانگيزى - كه در جبلّت او مركوز بود و اثر آن در زمان حيات صاحبقران سعيد بارها به ظهور آمده ، به تخصيص در يورش شام كه از فرط جنون و سبكسارى در آن هنگام كه لشكر مخالف به مقابله درآمده بودند روگردان شد و جوانغار ويران كرده ، به دمشق رفت پيش پسر « 1 » برقوق و نزديك بود كه لشكر منصور را چشمزخمى رسد ، عنايت ربّانى و قوت دولت صاحبقرانى دستگير گشت ، چنانچه مشروح گفته شده است - باز در چنين وقتى به حركت آمد و به انديشهء فاسد و تخيّلى محال ، بعضى از لشكر دست چپ كه با او بودند پراكنده ساخت ، و اسبان ايشان گرفته با هزار كس دو اسبه به تعجيل براند و از آب خجند گذشته ، به راه قزاق متوجه سمرقند گشت ، كه به مكر و حيله اهالى سمرقند را فريبى دهد كه او را به شهر درآورند و در پيشين همانروز ، ايلچيى كه به طرف او رفته بود بازآمد و آن خبر آورد ، و چون وقتى عجب بود خوف و هراس تمام در خاطر خاص و عام افتاد .
[ بيت ]
از آن فعل مذموم نامستقيم * دل خلق را كرد پرخوف و بيم
هامش
( 1 ) . ع : - پسر .