تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( فارسى ) — صفحة 1304

مساهمون:

ص١٣٠٤
در واقع وارث ملك و تخت صاحب‌قران سعيد شرعا و عقلا اميرزاده شاهرخ است كه فرزند صلبى و ارشد اولاد آن حضرت است و عالميان را معلوم است كه صاحب‌قران سعيد مغفور شاهزادهء مذكور و فرزندانش را از ديگر اولاد و اسباط دوست‌تر مىداشت ، و بىمداهنه ، انوار سعادت و فرّ سلطنت از ناصيهء مبارك آن شاهزادهء نيكو سيرت پاك اعتقاد مسلمان نهاد ، درخشنده‌تر از شعشعهء خورشيد انور است ، و به عدل و دادگسترى و رعيت‌پرورى از جلالت مهر و سعادت مشترى بسيار مشهورتر . [ نظم ]
رُخش مظهر نور شاهنشهىست * دل روشنش چشمهء آگهىست ازو خواهد آراستن تخت و تاج * و زو سلطنت يافت خواهد رواج ازو باز يابد ممالك امان * و زو بازگردد زمانه جوان
و شك نيست كه خبر واقعهء هايله كه فرستاده‌ايم ، به زودى به او خواهد رسيد ، و عن قريب توجه نموده خواهد آمد ، مىبايد كه چون برسد ، روان او را به شهر درآوريد « 1 » تا مملكت برقرار بماند ، و مردم بدانديش ، مجال فكر محال و فرصت فضولى و فتنه‌انگيزى نيابند » . و بعد از آن حضرات عاليات سراى ملك خانم و تكل خانم و تومان‌آغا و ديگر خواتين با اميرزاده الغ بيگ و ديگر شاهزادگان در عقب محفّه متوجه سمرقند شدند و امرا سفارش نمودند كه شرايط حزم و احتياط بجاى آورند و هرجا كه فرود آيند ، نيك بر خبر باشند . و چه گويم كه هنگام وداع باز چه ولوله و شور در جهان افتاد و از فغان و زارى و نوحه و اشكبارى چه رستخيز واقع شد . [ بيت ]
كس مبيناد چنان حال بجز دشمن شاه * آه از آن محنت جان‌سوز و به هر دم صد آه
و چاشت همان‌روز اميرزادهء جوان‌بخت ابراهيم سلطان و امرا به عزم يورش ختاى و نيّت غزو كفّار به سعادت سوار شدند ، و در مركب شاهزادهء ارجمند حميد ،
هامش
( 1 ) . ع : درآورند .